پایان نامه ارشد رایگان با موضوع بینهایت، ذراع، فلک،، جرمیه

داشته و انفصال پیدا کنند، مگر این که مانعی از خارج باشد.
حال که این مطلب ثابت شد، ثابت میشود: هر آنچه فی نفسه متصل است، گاهی انفصال بر او عارض میشود.
[۱-۲. هیولی اندازههای گوناگون از اجسام را میپذیرد]
تذنیب: به تحقیق روشن شد مقدار و جرمیّت در محلّ، حلول میکنند و ثابت شد برای آن محل، مقدار (و حجمی) نیست و شیئ که فی نفسه مقدار نداشته باشد، نسبت همه مقدارها با او برابر است. بنابراین هیچ شگفت و استبعادی ندارد که مقدار کوچک جایگزین مقدار بزرگ شود؛ بدون این که خلأ در داخل (در هیولی) ایجاد شود و جسم دیگری از خارج به او اضافه گردد یا بالعکس.
مسأله سوم: محال و ممتنع است که جرم از هیولی خالی و بینیاز باشد
برهان این مدعا مبتنی بر مقدمهای است و آن مقدمه وجوب تناهی ابعاد است:
[۱-۳. تناهی ابعاد]
دلائل تناهی ابعاد:)
دلیل اول: اگر وجود ابعادِ بینهایت ممکن باشد، خروج دو امتداد بینهایت از یک مبدأ (دو خط از یک نقطه) که دائماً فاصله آنها از یکدیگر زیاد میشود، امکانپذیر خواهد شد.
دلیل دوم: اگر خروج دو خط بینهایت از یک مبدأ که همواره فاصله ان دو از یکدیگر زیاد میشود، امکانپذیر باشد؛ حصول آن تزاید (زیاد شدن فاصله بین دو خط)، به اندازه هر یک از زیاد شدن فاصلهها امکانپذیر میشود، مانند این که فاصله اول (بین دو خط) یک ذراع باشد و فاصله دوم، دو ذراع و فاصله سوم، سه ذراع و همینطور فاصلهها تا بینهایت.۱۳
مقدمه سوم: همانا بر طبق این فرض، اندازه هر بُعدی به حسب وقوع آن در مرتبه اعداد است. مثلاً بُعد پنجم، پنج ذراع و بعد ششم، شش ذراع و هم چنین تا جایی که پایانی برای او نباشد. حال که این مقدمات ثابت شد؛ پس میگوییم: اگر بُعد، تا بینهایت امتداد یابد، در آن‌جا بینهایت بُعد خواهیم داشت، که هر کدام از آنها از بُعد پایین خود یک ذراع بیشتر دارد و آن ذراعها در یک بُعد جمع شدهاند پس آن‌جا یک بُعد که مشتمل بر ذراعهای بینهایت باشد خواهیم داشت، در حالی که همه آنها محصور بین آن دو خط هستند و این خلاف فرض است [محصور بین دو خط بودن برخلاف فرض بینهایت بودن ابعاد است].
(اشکال: )ممکن است کسی بگوید: همانا بُعد در صورتی مشتمل بر همه ابعاد است که آن بعد آخرین بعد از ابعاد باشد.
(جواب: ) فرض آخرین بعد از ابعاد، امکان ندارد مگر هنگامی که ابعاد را متناهی فرض کنیم که این خلف است. پس صحّت دلیل (اشتمال بر همه ابعاد) نیازمند صحت مدلول (تناهی ابعاد) است و این امری است باطل.
[۲-۳. عدم انفکاک صوره جسمیّه از شکل]
پس میگوئیم: به تحقیق ثابت شد که ابعاد متناهی هستند و هر متناهی، حد یا حدودی آن را احاطه نموده است و هر آنچه که چنین باشد، پس او دارای شکل است. بنابراین ثابت شد: به درستی برای جسمیّت شکلی در عالم وجود، لازم است. پس میگوئیم: آن لزوم یا به خاطر خود جسمیّت است، یا به خاطر آن چیزی است که در جسمیّت حلول کرده یا به خاطر آن چیزی است که محل برای جسمیت است، یا نه به خاطر چیزی است که محل برای جسمیت است و نه به خاطر چیزی که در جسمیت حلول کرده است.
[حال بررسی سه فرض مذکور: فرض اول:] صحیح نیست که لزوم شکل برای جسمیت، به خاطر خودِ جسمیّت باشد؛ زیرا جزئی از جسمیت، مساوی است با کل آن در جسمیّت. پس اگر آن‌چه که اقتضای شکل میکند، خود جسمیّت باشد، لازم میآید که شکل جزء، مساوی با شکل کل باشد و این محال است.
[فرض دوم:] صحیح نیست که لزوم شکل، به خاطر امری باشد که در جسمیت حلول کرده است؛ زیرا آن امر اگر لازمه جسمیّت نباشد، محال است که سبب برای شکلی باشد که لازمه جسمیّت است و اگر آن امر لازمه جسمیّت باشد، همان سؤال در کیفیت لازمه برمیگردد.
[فرض سوم:] صحیح نیست که لزوم شکل، نه به خاطر محلّ جسمیت و نه به خاطر امری که در جسمیت حلول کرده، باشد؛ زیرا هر آن‌چه که دارای شکل است، پس تقسیم انفصالی را میپذیرد- طبق آن‌چه که برهانش گذشت- پس جسمیت به تنهایی، بدون هیولی تقسیم را میپذیرد و این خلاف فرض است- طبق آن‌چه که گذشت- پس باقی نمیماند مگر این‌که لزوم شکل به خاطر «محلّ» باشد و از آن روی که جسمیّت هرگز از شکل جدا نمیشود و شکل حاصل نمیشود مگر به سبب محلّ، نباید جسمیّت از محل جدا شود.
[۳-۳. اشکال به ابطال فرض اول؛ که نفس جسمیّت علت شکل باشد]
اشکال: سخن شما که گفتید: «اگر شکل به خاطر نفس جسمیّت باشد، باید شکل جزء، مساوی با شکل کل باشد». بر طبق مذهب خودتان، به واسطه فلک، نقض میشود؛ زیرا طبیعت فلک، اقتضا میکند که شکل آن بسیط باشد پس طبیعت کل و طبیعت جزء یک‌سان است (اما شکل کل با جزء متفاوت است) با این حال لازم نمیآید شکل جزء فلک با شکل کل فلک یک‌سان و مساوی باشد.۱۴
جواب: اگر سخن اشکال کننده دچار مانع نباشد؛ مورد پذیرش است و گرنه لازم میآید که شکل جزء فلک، با شکل کل فلک یک‌سان باشد. و آن مانع این است که در جسم بسیط، وجود کل بر وجود جزء مقدم است پس آنگاه که طبیعت فلکیه در هیولای فلک حلول کرد، آن شکل برای همه جرم فلک ثابت است.
بنابراین حصول آن شکل برای کلیّت جرم فلک، مانع حصول آن شکل برای جزئی است که بعد از حصول آن کل، واقع میشود. اما مثل این مانع در جسمیت مجرد (مجرد از صورت یعنی ماده)، وجود ندارد؛ زیرا جسمیت مجرد، یک ماهیت است، پس محال است که گفته شود: این کل و آن جزء. زیرا ماهیت واحد لوازم مختلف در پی ندارد. حال که حصول اختلاف به واسطه کلیّت و جزئیّت، در جسمیت مجرد، محال و ممتنع شد آن مانع پیش نمیآید. بنابراین ضروری است که آنچه ما ذکر کردیم؛ از یک‌سان بودن شکل جزء و کل حاصل میشود [یعنی اگر نفس جمعیت مجرده، شکل را اقتضا کند، شکل کل و جزء مساوی خواهد بود].
[۴-۳. اشکال دوم بر نیاز جسمیت به محل]
اگر حصول شکل به واسطه هیولی باشد، باید همه اجسام عالم سفلی در شکلها مشترک باشند، زیرا آنها در هیولی مشترک هستند.
جواب: همانا آن‌چه که حاصل است (یعنی هیولی) به تنهایی برای تعین صورت جسمیه کفایت نمیکند و گرنه تشابه و اشتراک مذکور (توسط اشکال کننده) ضروری و حتمی بود. بلکه قبل از هر حادثی، حادث دیگری است که حادث متقدم علت است تا هیولی، آمادگی قبول حادث متأخر را پیدا کند. (طبق نظریه کون و فساد).
مسأله چهارم: نسبت هیولی به صورت؛ محال است هیولی از صورت جسمیه خالی باشد
اگر هیولی خالی از صورت باشد (دو حالت پیدا میکند:) یا در این فرض به او اشاره میشود و یا اشاره نمیشود. فرض اول محال است؛ زیرا هیولی، آن گاه که به او اشاره میشود: اگر با توجه به ذاتش و با صرفنظر از هر چیز دیگر، قابل تقسیم باشد؛ پس دارای حجم است و حال آن که خالی بودن هیولی از جسمیّت را تبیین کردین و این خلاف فرض است. و اگر با توجه به ذاتش و با صرفنظر از هر چیز دیگر، قابل تقسیم نباشد بنابراین هیولی پایان اشاره حسی خواهد بود که اگر به هیچ وجه تقسیم نشود به او نقطه گویند و اگر در غیر جهت اشاره تقسیم شود: یا خطّ است و یا سطح (خط به نقطهها و سطح به خطوط تقسیم میشود) اما همه این احتمالات باطل است (پس مقدم یعنی فرض اینکه هیولی به تنهایی و بدون صورت جسمیه قابل اشاره حسی باشد، باطل است.)
اما اگر هیولی در حال تجردش، مورد اشاره قرار نگیرد؛ بنابراین صورت در او حاصل شده و نسبت صورت جرمیه به تمام مکانها یک‌سان خواهد بود؛ حال اگر آن جسم در مکان معینی حاصل شود پس به تحقیق ترجیح بدون مرجح است و محال. پس یا در تمامی مکانها حاصل میشود یا در هیچ مکانی حاصل نمیشود و او در حالی که جسمیت یافته، جسم نباشد که این خلف است و محال. (در نتیجه نسبت صورت جرمیه یا جسمیه به تمامی مکانها یکسان است.)
اشکال: چرا حصول صورت جرمیه در مکان معین، صحیح و جایز نباشد، مانند حصول قطره آب در مکان معینی از اجزاء کلیّه دریا؟
جواب: قطره آب، در آن مکان حاصل شده؛ زیرا ماده آن قطره، قبل از اتصاف به آب بودن هوا بوده است و مکان آن قطره در هوا بوده است، (و در میان ابرها) در مکانی بوده که تبدیل گردیدن او به آب در پی دارد که فرود نیاید مگر بر این موضعی که او الآن در آن است. (یعنی دریا).
خلاصه این‌که: این موضعی که (الان) حاصل شده، به سبب وضع سابق است [بودن در هوا) اما مانند این عذر طبق مذهب شما ممکن نیست گفته شود. زیرا هیولی مجرد بود پس محال است گفته شود: برای هیولی وضع معینی، به سبب وضعی که در سابق داشت، حاصل میشود. (بلکه نسبت او به جمیع اوضاع مساوی و یک‌سان است].
مسأله پنجم: هیولی همراه صورت جسمیه و صورتهای دیگر است
[۱-۵. اثبات صورت نوعیه]
حال که ثابت شد هیولی از صورت جسمیه، جداییناپذیر است؛ پس بدان همانا هیولی از صورت دیگر (غیر از صورت جسمیه که همان صورت نوعیه باشد) نیز جداییناپذیر است. چگونه؟ [تبیین صورت دیگری غیر از صورت جسمیه:] هیولی یا باید با صورتی باشد که آن صورت موجب انفکاک و التیام (به هم پیوستن) و شکلپذیری، میگردد، حال به آسانی یا به سختی، یا همراه با صورتی باشد که آن صورت موجب عدم قبول سه مورد مذکور میگردد.۱۵ هیچکدام از این سه حالت مذکور، مقتضای جرمیّت نیست [چون صورت جسمانی در همه اجسام موجود است پس باید معلول او هم یک‌سان و یک‌نواخت باشد در حالی که چنین نیست]. هم‌چنین هیولی مکان خاص یا وضع خاص میخواهد تمامی این امور جرمیّت عامه را، که در همه اجسام مشترک است، در پی ندارد۱۶ [پس باید این امور به خاطر صورت نوعیهای باشد که مغایر با صورت جرمیه است].
مسأله ششم: هیولی و صورت
۱-۶. از آن روی که ثابت شد: هیولی بالفعل تحقق نمییابد مگر همراه با صورت؛ پس صورت یا علت برای هیولی است، یا هیولی علت صورت است و یا هر یک از هیولی و صورت علت برای دیگری است یا هیچ یک، علت برای دیگری واقع نمیشود. حال اگر صورت علت برای هیولی باشد یا علت تامّه است و یا شریک (و جزء) علت.
آن‌چه در این کتاب (کتاب اشارات و تنبیهات ابن سینا) اختیار شده، شریک علت بودن صورت است. بنابراین باید سایر اقسام را باطل کرد تا این قسم تعین یابد.
[۱-۱-۶. ابطال علت تامه بودن صورت برای هیولی]
دو دلیل برای بطلان:
۱- دلیل اول: این دلیل برای ابطال علت تام بودن صورت، مخصوص صورتی است که از هیولی زائل و جدا میشود و تبدیل به صورت دیگری میشود؛۱۷ دلیل بطلان علت تام بودن این نوع صورتها این است: عدم علت، علت است بر عدم معلول. پس اگر این صورت علت برای هیولی باشد، عدم او، عدم هیولی را در پی دارد. و این امری است محال.
۲- دلیل دوم: این دلیل شامل هر دو قسم صورتها میشود- همانا ما دلیل آوردیم که شکل همراه و مقارن با جسمیت یا قبل از جسمیّت است و دلیل آوردیم بر این‌که هیولی سبب شکل است؛

مطلب مشابه :  پایان نامه رایگان درمورددینامیکی

دیدگاهتان را بنویسید