پایان نامه با واژگان کلیدی تأثیرپذیری، اقسام ادراک، ادراک عقلی، وجود خارجی

خواهد داشت (تا در آن حلول کند. این سلسله همچنان ادامه مییابد تا به تسلسل میانجامد.) و اگر محل جسمیّت قابل اشاره نباشد به تحقیق آن محل، اختصاص به مکان و جهت خاصی نخواهد داشت پس جسمیّتی که اختصاص به مکان و جهت خاصی داشته باشد محال و ممتنع است در چیزی که به هیچ عنوان اختصاص به مکان و جهت خاصی ندارد، حلول کند [یعنی جسمیت که همواره به مکان و جهت نیازمند است هرگز نمیتواند در نفس که به هیچ مکان و جهتی اختصاص ندارد، حلول کند].
بنابراین ثابت شد: همانا جسم ذاتی است که در محلّ، حلول نمیکند (چون جوهر است و قائم به ذات) پس بر فرض اگر مشار الیه عبارت «من» جسم باشد (نه نفس) حتماً باید آن مشار الیه خود جسم باشد نه اینکه مشار الیه عبارت «من» ملزوم جسم باشد (و جسم لازمهی آن) پس بنابر، این فرض محال است کسی که مفهوم «من» را درک میکند غافل از جسم باشد برخلاف سلب جسم و حلول در جسم زیرا این دو سلب هستند پس مغایر با حقیقت آن چه که با عبارت «من» به او اشاره میشود. در حالی که محال و ممتنع نیست که ملزوم درک شود و مورد توجه باشد ولی لازم مورد غفلت باشد.۴۳ [فخر رازی در این جا اظهار میدارد که اگر اینگونه فرض کردیم که آن چه که با عبارت من به او اشاره میشود، جسم باشد پس باید ما در هیچ حال از جسم غافل نباشیم در حالی که جسم بودن لازمه «من» است نه خود «من» بنابراین هیچ امتناعی ندارد که ملزوم «یعنی آنچه که با مَن به او اشاره میشود» درک شود ولی لازمه ان یعنی جسم مورد غفلت باشد.]
[مسأله دوم: حرکت و درک انسان به واسطه جسم و مزاج نیست بلکه با نفس است]
اشاره: انسان به واسطه چیزی عیر از جسمیّتش حرکت میکند، آن جسمیّتی که غیر انسان هم دارد و به واسطه چیزی غیر از مزاج جسمش، حرکت میکند آن مزاجی که هنگام حرکت مانع انسان در جهت حرکت اوست همانگونه که در حال خستگی چنین است.۴۴ بلکه گاهی مانع خود حرکت میشود، چنان که در مورد رعشه چنین است.۴۵ و هم‌چنین انسان با چیزی غیر از جسمیّت و مزاج جسمش، درک میکند؛ زیرا اگر آنچه درک میشود اگر مثل و مانند مزاج باشد هرگز مزاج آن را درک نمیکند چون مزاج، شبیه را درک نمیکند (اگر لمس شونده شبیه لمس کننده باشد، لمس کننده آن را نمیفهمد) و اگر آن چه درک میشود مخالف و ضد مزاج باشد؛ هنگامی که مزاج بهاو میرسد هر کدام از آن دو از دیگری تأثیر میپذیرند پس در هنگام تأثیرپذیری به ناچار کیفیت ابتدایی مزاج از بین میرود و کیفیت جدیدی ایجاد میشود. اما آن کیفیتی که از بین رفته، درک نمیشود چون معدوم شده است و اما آن کیفیت جدید درک نمیشود چون او شبیه و مانند واصل یعنی مزاج) است.
برهان دیگر: همانا مزاج، کیفیتی است که تبعیت میکند از ممزوج و مخلوط شدن کیفیتهای مخالف که برای جدا شدن از هم، درگیری دارند. علت امتزاج قبل از امتزاج است و آنچه که قبل است نمیتواند بعد باشد.۴۶ [مزاج بعد از امتزاج عناصر حاصل میشود پس نمیتواند علت امتزاج و اجتماع عناصر باشد بنابراین آنچه علت امتزاج عناصر است، نفس است.]
اشکال: آیا شما نمیگویید که همانا نفس بعد از حدوث مزاج، توسط واهب صور ایجاد میشود پس این اشکال بر شما لازم و ضروری است؟ [یعنی بعد از انعقاد نطفه و حصول مزاج، روح در او از جانب واهب صور که خداوند باشد، دمیده میشود.]
جواب: نفس پدر و مادر همان چیزی است که اجزاء (و عناصر نطفه) را مجبور به اجتماع میکند و در این هنگام است که کیفیتی که مزاج نامیده میشود، ایجاد میگردد بعد از آن نفس حادث میشود. سپس همانا آن نفس، اجزاء را بر طبق همان اجتماع اول (که توسط نفس پدر و مادر ایجاد شده بود.) حفظ میکند.
[مسأله سوم: وحدت نفس و کیفیت تأثیرپذیری نفس از بدن و بدن از نفس]
اشاره: هیچ شکی نیست که آنچه با عبارت «من» به او اشاره میشود؛ واحد است. به
تحقیق دلیل آوردیم که او جسم و مزاج نیست و روشن است که عرض دیگری نیست.
بنابراین ثابت شد: همانا نفس جسم نیست و در جسم حلول نکرده است تنها چیزی که هست این است که نفس تعلق قوی، چیزی شبیه عشق شدید، به این بدن دارد و به سبب همین تعلق قوی، گاهی آثاری از بدن به سوی نفس بالا میرود.۴۷ مانند کسی که بر کارهای بدنی خود (در زمینه شهوت و غضب و غیره) مواظبت کند از آن کارها هیأت قوی برای او در نفس حاصل میشود. و گاهی آثاری از نفس به سوی بدن نازل میشود مانند کسی که در عظمت خداوند متعال تفکر میکند پس همانا پوست او (بدن او) میلرزد، سپس انفعالات دیگری که دارای شهرت و ضعف است رخ میدهد. اگر این تأثیر پذیریها، دارای شدت و ضعف نبود برخی از مردم به حسب عادت خود نسبت به برخی دیگر زودتر از روی خشم هتک و توهین و برافروخته نمیشدند.
بخش دوم: چیزهایی که تعلق به قوه ادراکی نفس دارد
[مسأله اول: ماهیت ادراک]
اشاره: ادراک، عبارت است از حضور صورت آنچه که فهمیده شده در نزد ادراک کننده.
دلیل بر این سخن: همانا گاهی ما در عقل یا در خیالمان صورتهایی را حاضر میکنیم که آنها را با عقلهایمان مشاهده نموده و از غیرشان جدا میسازیم. پس این صورتها عدم محض نیستند. بنابراین از آن روی که در خارج موجود نیستند پس باید جایگاه آنها در نفس باشد.
[مسأله دوم: بیان اقسام ادراک: حسی، خیالی، عقلی]
اشاره: ادراک یا ادراک جزئی است یا ادراک کلی. ادراک جزئی گاهی به گونهای است که متوقف است بر وجود این ادراک در خارج؛ در این صورت ادراک را حس گویند. و گاهی متوقف بر وجود در خارج نیست که دراین صورت ادراک را خیال نامند. و ادراک کلی عبارت است از اینکه: اشخاص انسانی در مفهوم انسانیت با هم مشترک هستند و به واسطه اموری که زائد بر انسانیت است مانند بلندی و کوتاهی قد و شکل و رنگ از هم متباین و جدا هستند.
آن‌چه که مشارکت در آن وجود دارد، غیر از چیزی است که مخالفت و تباین با او، حاصل میشود. بنابراین انسانیت از آن جهت که انسانیت است (با صرف نظر از هر چیز دیگری) امری است مغایر با این امور اضافی. پس ادراک انسانیت از آن حیث که انسانیت است، همان چیزی است که ادراک عقلی کلّی نامیده میشود.
و آنچه که گفته میشود: همانا در نفس صورت مجرد حاصل میگردد؛ پس سخنی ضعیف است؛ زیرا آن صورت، یک عرض شخصی و جزئی است که در یک نفس شخصی و جزئی که مقارن با اعراض بسیار است، حلول کرده است. پس چگونه است که در مورد آن صورت گفته میشود: که مجرد است؟ [فخر رازی این‌جا نظر خویش را در مورد علم بیان میدارد زیرا او علم را از جمله اعراض و از مقوله اضافه میداند و میگوید: علم فی ذاته کلی یا مجرد نیست بلکه به حسب معلوم، کلی یا مجرد گفته میشود آن هم مجازاً]
مسأله سوم: حواس باطنی
اشاره: قوای باطنی یا مدرِک هستند یا متصرّف (یعنی علاوه بر اینکه درک میکنند در آنچه درک کردهاند تصرف میکنند). اما قوای باطنی مدرِک؛ یا مدرک صورتها است که به او حس مشترک گویند و خزانه او را خیال نامند. و یا مدرِک معانی جزئیهای است که قائم به اشخاص جسمانی هستند؛ مثل دشمنی این حیوان و صداقت آن دیگری، که به او وهم گویند و خزانهی او حافظه است. اما قوای باطنی متصرِّف: قوهای است که اگر نفس انسان، آن را به کار گیرد فکر کننده (متفکر) نامیده میشود و این همان است که برخی از صورتها را با برخی دیگر ترکیب میکند و برخی از معانی را با برخی دیگر ترکیب مینماید و صورتها را با معانی ترکیب میکند پس این مجموع قوای باطنی است.
[۱-۳. اثبات حس مشترک و ردّ آن توسط فخر رازی]
فلاسفه بر اثبات حس مشترک۴۸ به دو گونه دلیل آوردهاند؛
دلیل اول: همانا تو قطرهای که از آسمان نازل میشود را خط مستقیمی میبینی که به سمت پایین میآید و نقطهای را که با سرعت دور میزند را یک خط دایرهوار میبینی در حالی که این دو خط (مستقیم و دایره) در خارج موجود نیستند و همچنین در چشم نیز وجود ندارند چون چشم تنها چیزی که وجود خارجی داشته باشد را درک میکند بنابراین باید قوهی دیگری غیر از حواس ظاهری داشته باشیم که آن صورت (یعنی خط مستقیم و دایره طبق مثال مذکور) آنجا نقش ببندد.
این دلیل به سه جهت ضعیف است:
۱- چرا جایز نباشد که گفته شود: آن شکل با خط خود (مستقیم یا دایره) در هوا نقش میبندد سپس از بین میرود؟ پس همانا شما بر بطلان این سخن دلیلی ذکر نکردید بلکه این بیان از دلیل شما برتر و سزاوارتر (در توجیه جریان مذکور) است؛ زیرا اگر جایز باشد که انسان آنچه که در خارج وجود ندارد را مشاهده کند، یقین به وجود داشتن آنچه دیده برای او مشکل میشود و این امر سفسطه را در پی دارد.
۲- چرا جایز نباشد که محل آن نقش و شکلبندی در چشم باشد. پس همانا اگر آنچه شما در مورد آن قوه ذکر کردید صحیح باشد، چرا مثل آن در مورد چشم صحیح نباشد؟
۳- چرا جایز نباشد که محل آن صورت، نفس باشد زیرا ما به زودی بر اینکه نفس جزئیات را درک میکند استدلال خواهیم کرد؟
دلیل دوم: حکما گفتهاند: همانا برای ما ممکن است که حکم کنیم به این که برای صاحب این رنگ، این طعم و مزه وجود دارد. (این سفید- شکر- شیرین است) کسی که بر دو چیز حکم میکند باید آن دو چیزی که بر آنها حکم کرده در نزد او حاضر باشند (یعنی هم سفیدی و هم شیرینی با قوه بینایی درک میشود و شیرینی با قوه چشایی. این دو در جایی به نام حس مشترک، در کنار هم حاضر هستند). زیرا امکان ندارد که حکم کنیم این دو چیز انسان است و هر کس که حکم بر دو چیز میکند بایستی آن دو چیز نزد او حاضر باشند اما مدرِک انسان که یک امر کلی است، نفس خواهد بود پس مدرِک این شخص (زید) که یک امر جزئی است نفس خواهد بود. بنابراین نفس مدرک جزئیات است. حال که چنین شد چرا در آنچه شما بیان داشتید صحیح نباشد که حاکم و قاضی بر آن دو چیز نفس باشد؟ [با توجه به این اشکال دلیل دوم نیز باطل میشود پس فخر رازی حس مشترک را قبول ندارد]
[۲-۳. اثبات قوه متوهمه و ردّ آن توسط فخر رازی]
فلاسفه بر وجود قوه متوهمه دلیل آوردهاند: به اینکه حیوانات اعم از ناطق و غیر ناطق، در محسوسات جزئیه، معانی غیر محسوس را درک میکنند. مثلاً گوسفند معنای غیر محسوس را در مورد گرگ میفهمد (یعنی درّندگی و عداوت) و قوچ معنای غیر محسوس را در مورد میش (که جفت قوچ است) میفهمد(یعنی محبت و انس گرفتن) پس در نزد تو قوهای است که شأنش این چنین است. این استدلال ضعیف است؛ زیرا قوّه متوهمه یا عداوت را درک میکند (به طور یک معنای کلی) یا عداوت را در صورت این گرگ درک میکند. اما بنابر فرض اول عداوت امر کلی است و مدرِک او نفس است. و بر طبق فرض دوم اقتضا میکند که مدرِک آن عداوت، مدرِک همان صورت باشد (مدرِک گرگ چشم است که یک امر جسمانی است طبق این فرض مدرک عداوت هم باید امر جسمانی باشد) حال که چنین امری

مطلب مشابه :  منابع مقاله درموردکیفیت زندگی، بیمارستان، بیماران همودیالیزی، دانشگاه علوم پزشکی

دیدگاهتان را بنویسید