پایان نامه با واژگان کلیدی جزء لایتجزی، ادراک حسی

ایهام گردیده است. از این رو تنها راهی که برای تبیین این کتاب باقی می ماند، مراجعه به سایر آثار فخر رازی و سیر در آن هاست.
گزارش از فعالیت های انجام شده توسط نگارنده
گستردگی کار، کهن بودن متن عربی، موجز و مختصر بودن عبارت ها، روحیه تشکیکی فخر رازی، پر بار بودن و سنگینی علمی کتاب لباب الاشارات و التنبیهات، ترجمه و تبیین این کتاب را بس دشوار نموده است. بعد از تلاش های فراوان، توفیقهای حاصل شده از این قرار است:
۱- با توجه به این که هیچ ترجمه، شرح و گزارشی از کتاب لباب الاشارات و التنبیهات، تاکنون ارائه نشده؛ این کار اولین کاری است که در مورد این کتاب انجام شده است. بنابراین در ترجمه این اثر، هیچ منبعی وجود نداشته است که رو نویسی صورت گرفته باشد، بلکه این کار یک کار بدیع و بی سابقه است.
۲- ترجمه ای روان و گویا، البته با حفظ امانت داری و دخل و تصرف نکردن در عبارت های کتاب و استفاده از اصطلاحات فلسفی و عدم معادل سازی، برای دوست‌داران فلسفه ارائه گردیده است.
۳- تبیین و شرح مطالب کتاب به دو نوع ارائه گردیده است:
الف) توضیحاتی که توسط نگارنده برای روشن شدن عبارت، ارائه شده است. برخی داخل متن و در بین پرانتز یا کروشه قرار داده شده است. برخی دیگر در پاورقی عنوان شده اند.
ب) توضیحاتی که توسط شارحان اشارات و تنبیهات، به ویژه خود فخر رازی در شرح اشارات و تنبیهات و نیز المطالب العالیه، مباحث مشرقیه، الاربعین فی اصول الدین، البراهین در علم کلام، النفس و الروح و شرح قواهما و بسیاری دیگر از منابع دسته اول ارائه شده؛ در پاورقی با ذکر آدرس آورده شده است.
۴- در کتاب لباب الاشارات و التنبیهات، به غیر از موارد اندکی، در بقیه بخش های کتاب هیچ عنوانی مشاهده نمی کنیم. کاری که در این نوشتار انجام شده این است که برای همه مطالب کتاب، به طور دقیق عنوان گذاری شده است که هر بحثی را از بحث دیگر جدا ساخته و فهم مطلب را برای خواننده آسان می گرداند.
اما عنوان هایی که در هر نمط به طور تیتر وار و جداگانه و داخل کروشه آورده شده در بیش‌تر موارد از شرح اشارات و تنبیهات فخر رازی، استفاده شده است و در برخی موارد، برگرفته از عنوان های علامه حسن زاده آملی در کتاب دروس شرح اشارات و تنبیهات است. در بقیه موارد از ابتکارات شخصی جهت عنوان بندی کتاب استفاده نموده ام.
۵- بیش‌تر پاورقی ها که جهت تبیین و شرح مطالب کتاب آورده شده اند، از کتاب های عربی بوده است که توسط نگارنده به فارسی ترجمه گردیده است. بنابراین این جانب غیر از این که کتاب لباب الاشارات و التنبیهات را ترجمه کرده ام، به ترجمه بخش های بسیاری از دیگر کتب عربی از جمله شرح اشارات و تنبیهات فخر رازی، همت گمارده ام.
۶- از امتیاز های ویژه این نوشتار، آن است که در بسیاری موارد، منابع استدلال های فخر رازی، از کتاب های دیگر او استخراج شده است و با آدرس دقیق منبع اصلی سخن فخر رازی معرفی گردیده است که به برخی از آن ها در بخش قبلی اشاره شد. بنابراین می توان لباب الاشارات و التنبیهات را به عنوان آینه ای معرفی کرد که نظرات کلامی، فلسفی و تفسیری فخر رازی، در این کتاب نمایان است. پس باید لباب الاشارات و التنبیهات را با عنایت به سایر آثار فخر رازی، مطالعه کرد.
فصل دوم
طبیعیات
نمط اول: تجوهُر اجسام (گوهر و حقیقت جسم)
نمط دوم: جهات و اجسام نخستین و دومین جهات
نمط سوم: نفس ارضی و سماوی
سخن در طبیعیات و الهیات
بدان بیش‌تر مسائل این کتاب، اعم از طبیعیات و الهیات، دارای بحثهای دقیق و اسرار عمیق است که ما آنها را به طور کامل در شرحمان بر این (اشارات و تنبیهات) بیان کردهایم. پس باید طالب علم هر آنچه در این کتاب است [لباب الاشارات و التنبیهات] را تلخیص مطالب آن کتاب [اشارات و تنبیهات] بخواهد (و بداند). حال مطالب آن کتاب صحیح باشد یا فاسد. مگر آنچه که خدا بخواهد از مطالب بیشتر (یعنی من کتاب اشارات و تنبیهات را خلاصه کردهام و کاری به صحیح و غلط بودن مطالب آن ندارم، هرچند در برخی موارد، مطالبی را اضافه کردهام.۷ توفیق از جانب خداست.
نمط اول
تجوهُر اجسام (گوهر و حقیقت جسم)
مسأله اول: نفی جزء لایتجزا۸
اجسام بسیط، قابل تقسیم هستند و آن تقسیم یا بالفعل است و یا بالقوه، بر هر دو فرض، تقسیم یا بینهایت است یا متناهی. پس چهار احتمال خواهیم داشت:
احتمال اول: همانا اجسام، مرکب باشند از اجزائی که بالفعل موجود و متناهی هستند و هیچ یک از آنها نه تقسیم وهمی و نه وجودی را قبول نمیکند. این فرض باطل است؛ زیرا هر آنچه مکان را اشغال کرده، باید طرف راستش از طرف چپش قابل تمییز و جداسازی باشد، بنابراین تقسیم را پذیرفته است [مثال برای تقسیم وهمی]. دلیل دیگر؛ صفحهای (سطحی) که بنابر فرض، از اجزاء تجزیه ناپذیر، ترکیب یافته باشد؛ آنگاه که نور بر یک طرف آن بتابد، پس طرفی که نورانی است غیر از طرفی است که تاریک است بنابراین تقسیم را پذیرفته است.۹
احتمال دوم: [گروهی پنداشتهاند] همانا اجسام، مرکباند از اجزائی که بالفعل موجود و نامتناهی هستند.
این فرض نیز باطل است [این فرض، با براهین تناهی ابعاد ابطال خواهد شد.)؛ زیرا هر کثرتی (یعنی هر مجموعهای که افراد بسیار دارد]، یک واحد، از آن مجموعهی دارای افراد کثیر، بالفعل موجود است، حال مجموع دو واحد از آن مجموعه دارای افراد کثیر، اگر بزرگتر از یک واحد نباشد، پس ترکیبشان مفید مقدار نیست (یعنی از آن ترکیب، مقدار تشکیل نمیشود) که این خلاف فرض است، اما اگر دو واحد، از یک واحد بزرگ باشد، پس بنابراین هرگاه عدد بیشتر باشد، مقدار بیشتر خواهد بود. در نتیجه نسبت مقدار به مقدار همانند نسبت عدد به عدد است، ولی نسبت آن مقدار به مقدار این جسم محسوس، نسبت مقدار متناهی به مقدار متناهی است و نسبت دو مقدار همانند نسبت دو عدد است. پس نسبت آن عدد این جسم محسوس، نسبتِ عدد متناهی به عدد متناهی است. بنابراین این جسم محسوس مرکب از عدد متناهی است۱۰ [پس فرض اجزاء موجود بالفعل نامتناهی باطل شد].
[احتمال سوم: اجسام، مرکب باشند از اجزاء بالقوه و متناهی؛ با ابطال احتمال اول، این احتمال هم ابطال میشود؛ زیرا اجزاء چه بالقوه باشند و چه بالفعل باشند، فرض تقسیمهای متناهی، باطل است، زیرا در نهایت ما به جزئی میرسیم که تقسیم در آن متوقف میشود یعنی همان جزء لایتجزی، و ما گفتیم به واسطه تقسیم وهمی و فرضی میتوان تا بینهایت تقسیم کرد.
احتمال چهارم: اجسام، مرکب باشند از اجزاء بالقوه نامتناهی؛ از آن روی که سه قسم دیگر باطل شد احتمال چهارم ثابت میشود و این مذهب جمهور حکماء است].
[۱-۱. اجسام پیوسته هستند نه گسسته]
تنبیه: از آن روی که ثابت شد؛ نباید جسم از مفاصل [مفاصل یعنی وجود فاصله و گسست بین اجزاء جسم] نامتناهی، ترکیب شده باشد و ثابت شد نباید جسم از مفاصل متناهی ترکیب شده باشد؛ امکان وجود جسمی که برای امتداد آن هیچ مفاصلی نیست، لازم و ضروری است، بلکه جسم درواقع پیوسته است. همانگونه که در ادراک حسی آن را پیوسته مییابیم، با این حال امکان انفصال و گُسَست در اجزاء وجود دارد و این امکان و قوه انفصال به فعلیت نمیرسد مگر با یکی از این امور سهگانه: قطع (بریدن)، اختلاف دو عرض؛ همانند چیزی که رنگش سیاه و سفید است، وهم؛ البته تقسیم و جدا کردن به واسطه وهم در صورتی است که فکّ و بردن و پاره کردن به دلیلی، محال باشد. (تقسیم وهمی تا بینهایت ادامه دارد.)
[۲-۱. تقسیم وهمی، بینهایت است]
تذنیب: از آن روی که هر آن‌چه مکانی را اشغال کرده باشد، همواره طرف راستش از طرف چپش ممتاز و جدا است بنابراین تقسیم وهمی تا بینهایت ادامه دارد.
[۳-۱. حرکت و زمان قابل تقسیم هستند]
تنبیه: از آن روی که ثابت شد؛ مسافت قابل تقسیم است، پس حرکت تا نصف مسافت، نصف حرکت است نسبت به پایان مسافت. بنابراین هر حرکت و هر زمانی همیشه قابل تقسیم است.۱۱
مسأله دوم: اثبات هیولی
ثابت شد جسم درواقع، واحد است؛ پس آنگاه که دچار انفصال شد [اتصال و پیوستگی خویش را از دست داد]. آن هویت (واحد بودن جسم) باطل میشود و دو هویت جدید به وجود میآید. هر حادثی مسبوق به امکان حدوث است [یعنی قبل از اینکه حادث شود باید امکان حدوث باشد] و آن امکان محلّی میخواهد (تا در آن حلول کند) بنابراین برای جسمیّت محلّ [جایی که جسمیّت در آن حلول کند]، لازم است. دو اشکال و سؤال بر این سخن وارد شده:
سؤال اول: همانا شما این محلّ را بنابر این که جسم، قابلیت انفصال داشته باشد، ثابت
کردید در حالی که فلک، انفصال را نمیپذیرد. پس چگونه برای او، این محل را ثابت میکنید؟۱۲
جواب: از آن روی که پذیرش انفصال، توسط این اجسام دلالت میکند بر این که جسمیت این اجسام، حالّ در محلّ است (در محلّی حلول میکند) و آنچه که در محلّ، حلول کند نیازمند به محلّ است؛ پس این جسمیت نیاز به مَحَلّ دارد. و تمامی اجسام در جسم بودن، مساوی هستند و چیزهایی که در ماهیت مساوی باشند، تساوی آنها در احکام ضروری است (حکم الامثالی فی ما یجوز و فیما لایجوز مساوی)؛ بنابراین نیازمندی همه اجسام (حتی فلک) به محل امر ضروری است. (پس هیولی ثابت گردید.)
سؤال دوم: چرا جایز نیست که گفته شود: این اجسام محسوس، از اجزائی ترکیب یافتهاند که هر یک از آنها از دیگری بالفعل تمیّز و جدایی دارد. پس هر کدام از آن اجزاء، اگرچه تقسیم وهمی را میپذیرد، اما تقسیم انفکاکی را نمیپذیرد. طبق این فرض آن چه که انفصال را میپذیرد در واقع، واحد نیست و آن چه که در واقع واحد نباشد، پس انفصال را نمیپذیرد. بنابراین؛ مبنای شما که دلیلتان را بر روی آن بنا نهادید، باطل میشود که گفتید جسمی که در واقع واحد باشد پس به تحقیق انفصال بر او عارض میشود.
جواب: از آن روی که شما میپذیرید: هر کدام از آن اجزاء تقسیم وهمی را قبول میکند؛ پس باید (بپذیرید که) تقسیم انفکاکی را (هم) قبول کند؛ زیرا ما دو جزء از آن اجزاء را فرض میکنیم که در تمام ماهیت مثل هم باشند. هر کدام از دو نیمه یکی از آن دو جزء، در تمام ماهیت با هر کدام از دو نیمه جزء دیگر، مساوی است. پس همانگونه که که صحیح است دو نیمه یک جزء با هم متصل شوند، از نوع اتصالی که تعدد را از بین ببرد؛ همچنین باید صحیح باشد بر نصف از این جزء که متصل شود با نصف از آن جزء، اتصالی که تعدد را از میان بردارد. و همانگونه که بر نصف از این جزء صحیح است که مباین باشد با نصف از آن جزء دیگر، مباینتی که وحدت را از میان بردارد؛ باید صحیح باشد بر دو نیمه یک جزء که با هم تباین

مطلب مشابه :  پایان نامه رایگان با موضوع گیاه شناسی، جنگ جهانی دوم، صنعت پتروشیمی، آب و هوای خشک

دیدگاهتان را بنویسید