پایان نامه با واژگان کلیدی حکمت خداوند

پذیرش صورتهای گوناگون، به حسب طبق صورتهای معدنی و نباتی و حیوانی، هستند.
[۵-۲. کیفیت تولد صورتهای محسوس از عناصر چهارگانه]
صفت پنجم: همانا برای هر یک از این عناصر چهارگانه صورتهای مقوّم وجود دارد که از آن صورتها کیفیت محسوس برمیخیزد. شش دلیل بر این امر دلالت دارند:
اول: همانا آن کیفیات گاهی در حال بقاء صورتی که مقوّم ماهیت است، باقی نمیمانند مثل آنجایی که گرم شدن بر آب عارض شود یا یخزدگی و مایع بودن بر آب رفت و آمد کنند با اینکه آب بودن (در تمامی حالات) محفوظ است. (و آنچه واضح است این است که) چیزی که باقی و محفوظ باشد غیر از زائل و از بین رونده است.
دوم: همانا صورتهای مقوّم، شدیدتر و ضعیفتر بودن را نمیپذیرند اما این کیفیات محسوس برتری را میپذیرند.
سوم: همانا این صورتها، مقوّم هیولی هستند در حالی که کیفیات عرض بوده و اعراض ملحق میشوند.
چهارم: همانا حرکت و سکون این صورتها به خاطر طبع آنهاست که برخاسته از نیروی پنهان درون عناصر است. پس باید آن نیروها نیز مبدأ برای این کیفیات باشند.
پنجم: همانا صور مقوم عناصر هنگامی که با هم مخلوط شوند صورت هر یک از آنها به واسطه دیگری میشکند. پس شکننده و از بین برنده صورت هر یک از آن کیفیتها یا مقام و منزلت کیفیت دیگر است یا چیز دیگری است. فرض اول باطل است؛ زیرا دو انکسار و دو شکستن یا با هم رخ میدهد یا بدون هم اگر با هم رخ داد پس باید هر دو کیفیت کاسر (و شکننده) در حال شکستن موجود باشند. بنابراین لازم میآید که صورت هرکدام از آن دوکیفیت در حال شکستنشان موجود باشند و این امری است محال. و اگر آن دو انکسار (و شکستن) به دنبال هم واقع شوند (نه با هم) این نیز محال است؛ زیرا آن کیفیتی که در هم شکسته دیگر نمیتواند برگردد و شکست دهندهی شکننده خود باشد. از آن روی که این سخن که شکننده هر یک از کیفیات کیفیت دیگری است، باطل شد ثابت میشود که همانا شکننده و کاسر صورت هر کدام از آن دو کیفیت صورت دیگری نیست بلکه طبیعت مقوم آن کیفیت است.
پس صورت آتش (ناریّه) از برودت و رطوبت آب شکسته میشود و صورت آب (مائیه) از حرارت و یبوست آتش شکسته میشود و در این هنگام است که مزاج حاصل میشود. و این مطلب دلالت میکند بر اینکه صورت مقوّم غیر از این کیفیت است. [چون کیفیت در حال تغییر و تبدل است پس صورت مقوم همان صورت عنصری است.]
صفت ششم: به تحقیق دانستی قائل شدن به مزاج، در صورتی صحیح است که ثابت شود، هر یک از این عناصر چهارگانه، با بقاء صورت نوعیهاش، انکسار و شکستن را در کیفیتش میپذیرد. و به تحقیق دلیل آوردهاند به این‌که ما میبینیم آب گرم میشود ولی صورت نوعیه او باقی است. [طبیعت آب برودت و سردی است پس آنگاه که گرم شود طبیعت او عوض شده اما صورت نوعیهاش محفوظ است]
شیخ از منکرین استحاله۳۹ (تبدّل کیفیتها به یکدیگر) برای ردّ آن، دو وجه ذکر کرده:
۱- همانا آب، گرم میشود به خاطر اینکه اجزاء ناریه در او نفوذ میکند.
سپس شیخ این سخن را به چند دلیل ابطال کرده است:
۱- آن چیزی که تراشیده شده، یا چیزی که به هم زدهاند (مثلاً آب در مشک) گاهی گرم میشود بدون اینکه اجزاء ناریّه ناملائم به او رسیده باشد.
۲- اگر چنین باشد (حرکت در کیفیات نباشد) باید ظرفی که آب در آن گرم شده است هرچقدر از استحکام بیشتری برخوردار بود، باید کمتر آب را گرم کند [چون بنابر فرض اجزا ناریه کمتر به آب نفوذ میکند]. در حالی که ما ضد این مطلب را میبینیم.
۳- قُمقمههایی [قمقمه را پر از اب کرده و سر آن را محکم بسته و زیر آن آتش روشن کنیم آب درون آن با صدای بلند قلقل میکند] که صیحه و صدا میکند. وقتی در آن را برداریم از او آتش بسیار خارج میشود (منظور این است که گرمای بسیار خارج میشود بدون اینکه آتش درون او رفته باشد).
۴- همواره یخ، آنچه که بالایش قرار داشته باشد را سرد میکند با اینکه سردی از اجزاء یخ است و به خاطر سنگینیاش بالا نمیرود. (پس سرد شدن هوا با اینکه طبیعت او حرارت است به خاطر استحاله است.)
دلیل دوم منکرین استحاله: چرا صحیح نباشد که گفته شود: اجزاء ناریّه در آب مخفی هستند، پس در هنگام گرم شدن آب آشکار میشوند؟ سپس شیخ این گفتار را اینگونه باطل میکند که همانا محال است گفته شود: همه شعلههای آتش که در هنگام سوزاندن هیزم زبانه میکشند و همه آتشی که جریان دارد در یک تکه آتش (زغال) باقی مانده از همه آن آتش، قبل از سوزاندن موجود بوده است با اینکه شکسته شدن و کوبیدن هیزم آن را آشکار نکرده است و هیچ تماس و توجهی به آن نشده است.
این‌جا احتمال سومی هم هست که باید آن را باطل کنیم تا این برهان کامل شود.
و آن این است که گفته شود: برخی از اجزاء آب به آتش تبدیل شده و آن اجزاء با اجزاء آب مخلوط گردیده است بنابراین چارهای نیست که آب گرم شود؟
این گوینده کون را میپذیرد و استحاله را ردّ میکند و نمیپذیرد که در تمامی آب قسمتی از گرما موجود است بلکه میگوید در قسمتی از آب تمام گرما موجود است.
جواب: اگر چنین باشد با آن قسمتی که آب در آنجا تبدیل به آتش شده، باید در نهایت گرمی باشد و قسمت دیگر در نهایت سردی در حالی که ما چنین چیزی نمیبینیم؛ زیرا به درستی که ما همه آب را اینگونه مییابیم که قسمتی از گرما کمکم در او حاصل شده است و اینگونه نمییابیم که در بعضی از قسمتهای آب، تمام گرما یکباره حاصل شده باشد.
پس با این مطالبی که ما ذکر کردیم ثابت میشود: آب استحاله را در تبرّد میپذیرد [چون گفته بودیم طبیعت آب برودت است این برودت به واسطه گرم شدن آب استحاله حرارت پیدا میکند].
[۶-۲. نظر فخر رازی در اثبات مزاج]
بدان شیخ و دیگران در اثبات مزاج به همین اندازه کفایت کردهاند، در حالی که استدلال آنها باطل است؛ زیرا آنگاه که ما بگوئیم: مزاج عبارت است از شکسته شدن کیفیتهای بعضی از این عناصر به واسطه بعض دیگر؛ نیاز به بیان این مطلب داریم: آتش همراه با بقاء صورت ناریه، شکسته شدن در حرارت و برودت را میپذیرد و هوا همراه با بقاء صورت هوایی، انکسار در لطافتش را میپذیرد؛ من هیچگاه نمیگویم: این شکستی که حاصل شده به واسطه اختلاط دودها و بخارها بوده است. هم‌چنین باید اینگونه گفت: همانا زمین همراه با بقاء صورت نوعیهاش انکسار را در کثافتش میپذیرد؛ من هیچگاه نمیگویم آن انکساری که در خاک و زمین حاصل شده به سبب اختلاط اجزاء مائیه بوده است و هیچکس به اثبات این مطلب متعرض نشده است. بنابراین قول به صحت مزاج یقینی و برهانی نیست.
[۷-۲. آتش محض، رنگ ندارد]
صفت هفتم: آتش محض و صرف، رنگ ندارد و نور نمیدهد بلکه نور فقط هنگامی در او حاصل میشود که به شیء زمینی که از آتش اثر میپذیرد، تعلق و وابسته شود.
دلیل این‌که آتش رنگ ندارد: همانا اصل شعله آتش، آنگاه که آتش قوی باشد، شفاف است و امکان ندارد که گفته شود این شفافیت به خاطر کم بودن اجزاء آتش در آنجاست؛ زیرا آن محل تابع تولد آتش است؛ بنابراین اجزاء ناریه آنجا بیشتر است.
پس ثابت شد: همانا آتش بسیط و مانند هوا، شفاف است. پس آنگاه که آتش مرکب مانند شهاب با استحاله تام، تبدیل به هوا شد به قدری شفاف میشود که گمان میشود که خاموش شد.
اما علت خاموش شدن آتش در نزد ما دو امر است:
۱- (دلیل اول در بیشتر موارد است) آتش به هوا تبدیل میشود و کثافت ارضی به صورت دود از آتش جدا میشود.
۲- (دلیل دوم کمتر دیده میشود) همان که ما در مورد شهابها گفتیم به این‌که آنها تبدیل به آتش خالص میشوند، پس شفاف گردیده به طوری که گمان خاموش شدن حاصل میشود.
مسأله سوم: بیان حکمت خداوند در خلق عناصر
تنبیه: نگاه کن (و تأمل کن) به حکمت صانع۴۰ که ابتداء با آفرینش اصول و ریشهها، خلقت را آغاز کرد. سپس از آنها مزاجهای گوناگون را آفرید و هر مزاجی را برای نوعی قرار داد و دورترین مزاجها از اعتدال را برای دورترین انواع از کمال قرار داد و نزدیکترین مزاجها به اعتدال را مزاج انسان قرار داد تا نفس ناطقه از آن متولد شود. [این عبارت در حقیقت زمینهسازی برای نمط سوم یعنی نفس است.]
نمط سوم
نفس۴۱ ارضی و سماوی
سخن در نمط سوم در سه بخش مطرح شده است
بخش اول: بحث از ماهیت جوهر نفس
[مسأله اول: نفس همان بدن نیست]
تنبیه: آنچه که به واسطه عبارت «من» به آن اشاره میشود، جسم نیست به دو دلیل: دلیل اول: همانا تمامی اجزاء بدن درحال نموّ و ذبول۴۲ (از بین رفتن) هستند، در حالی که آنچه که با عبارت «من» به آن اشاره میشود، در تمامی این احوال باقی و ثابت است. (بنابراین) آنچه که (در تمامی احوال) باقی است، غیر از آن چیزی است که باقی نمیماند. (و مغیر است یعنی بدن)
دلیل دوم: همانا گاهی آنچه با عبارت «من» به آن اشاره میشود را درک میکنم، در حالی که از تمامی اعضاء ظاهری و باطنی خویش غافل هستم. پس همانا من در حالی که اهتمام قلبی به امر مهمی دارم میگویم: من فلان کار را انجام میدهم، من میبینم و من میشنوم. «من» جزئی از این قضیه است پس مفهوم «من» در آن هنگام برای من حاضر است با اینکه در آن هنگام از همه اعضاء خویش غافل هستم. بنابراین آنچه که مورد فهم و توجه است، غیر از آن چیزی است که از آن غفلت داریم. پس «من» مغایر با این اعضاء است.
اگر خواستی برای تو ممکن است که این دلیل دوم را برهان مکاندار نبودن نفس قرار دهی. [یعنی دلیل دوم برهان بر تجرد نفس باشد نه اثبات اصل نفس] زیرا گاهی به مفهوم و مسمّای «من» توجه دارم در حالی که از جسم (بدن) غافل هستم. بنابراین ضروری است که نفس (من) جسم نباشد.
پس اگر اشکال شود: گاهی مفهوم «من» را درک میکنم در حالی که از نفس غافل هستم پس «من» با نفس مغایر است.
در جواب میگویم: نفس معنایی ندارد، مگر همان چیزی که با کلمه «من» به آن اشاره میشود. پس محال است که علم به این مشار الیه داشته باشم و حال آن که علم به نفس نداشته باشم، بلکه نفس دارای یک امر لازم سلبی (یعنی صفت سلبی) است و آن هم عبارت است از اینکه: نفس مکانمند نیست و در مکان هم حلول نمیکند و باید نفس یک ماهیت معلوم باشد هر چند که برخی لوازم نفس مجهول هستند.
هیچ کس حق ندارد بگوید: چرا صحیح نیست جسمیّت لازمه آن چیزی باشد که با کلمه «من» به او اشاره میشود. [یعنی جسمیت لازمه نفس باشد و نفس یک امر جسمانی باشد] بنابراین آن‌چه که به او اشاره شده معلوم خواهد بود و جسمیّت یک امر مجهول؟ زیرا بنابر این فرض، جسمیّت در محلّی حلول کرده است و این امری است محال؛ زیرا اگر محل جسمیت قابل اشاره باشد، آن محل جسم خواهد بود که در این صورت آن جسم، خود نیاز به محل دیگری

مطلب مشابه :  پایان نامه ارشد رایگان با موضوعبینهایت، ذراع، فلک،، جرمیه

دیدگاهتان را بنویسید