پایان نامه با واژگان کلیدی عقل مستفاد، جزء لایتجزی، وجود خارجی، هم معنایی

جایز است چرا جایز نباشد که مدرِک اینگونه معانی همان قوهای باشد که مدرک آن صور است؟
[بنابراین استدلال بر قوه متوهمه نیز ابطال شد.]
فلاسفه بر اثبات حافظه استدلال کردهاند به اینکه در نزد تو و نزد بسیاری از حیوانات
زبان بسته قوهای است که این معانی را بعد از حکم حاکم (قوه واهمه) حفظ و نگهداری میکند، به درستی این قوهای که حافظ معانی جزئیه است غیر از قوهای است که حافظ صور (یعنی خیال) بود.
[۳-۳. اثبات قوه مفکره و ردّ آن توسط فخر رازی]
فلاسفه بر قوه مفکّره استدلال کردهاند به اینکه نفس دارای قوهای است که شأن آن این است که آن چیزهایی که بر او وارد میشود از قبیل صورتهایی که از حس گرفته و معانی که با وهم درک کرده نموده را ترکیب و جداسازی نماید. (و همچنین) صورتها را با معانی ترکیب کرده یا از هم جدا نماید.
یک قوه نمیتواند هم مدرِک باشد و هم فاعل (یعنی ترکیب و جداسازی را انجام دهد) پس باید این کار به واسطه چیزی غیر از قوه مدرِک باشد. (که همان قوه مفکره است) این استدلال ضعیف است؛ زیرا این قوه اگر این صورتها و معانی را درک نکند چگونه در آنها تصرف میکند؟
و اگر آنها را درک کند پس شما جایز دانستید که این قوه هم مدرِک باشد و هم فاعل (تصرف کننده)
[۴-۳. سخن نهایی فخر رازی: مدرک همه معانی و صور نفس است]
[نتیجهگیری فخر رازی بعد از بیان تمامی این اشکالات] آن‌چه که مذهب ماست: «همانا مدرک هر یک از این مفاهیم و معانی و صورتهایی که درک شده فقط نفس است.»
اما محسوسات؛ چون ما حکم میکنیم: این چیز رنگی همان فلان خوراکی است و کسی که حکم بر دو چیز بکند باید آنچه بر آنها حکم کرده در نزد او حاضر باشند بنابراین بایستی یک شی واحد داشته باشیم که مدرک همه محسوسات باشد. (که آن نفس است)
هم‌چنین: همانا ما حکم میکنیم به اینکه: این محسوس همان چیزی که آن را تخیل کرده بودیم بنابراین باید یک شی واحد داشته باشیم که احساس و تخیل نزد او جمع شوند.
(که آن نفس است)
هم‌چنین: پس حکم میکنیم به اینکه این شخص دشمن است و آن شخص دوست. بنابراین باید یک شی واحد داشته باشیم که صورتهای جزئی و معانی جزئی در او جمع شوند (که او نفس است) و همچنین: نزد ما قوهای است که در این صورتها و معانی به واسطه ترکیب و تحلیل تصرف میکند. بنابراین باید یک شی واحد داشته باشیم که صورتها و معانی نزد او جمع شوند پس ثابت شد که همانا احوالی که بر قوای پنجگانه باطنی عنوان کردهاند یک مجموعه در نزد حاکم واحد هستند. همچنین: ما حکم میکنیم به اینکه این شخص انسان است و اسب نیست. پس باید یک شی واحد داشته باشیم که ادراک این شخص یک امر جزئی است و ادراک انسان و فرس که یک امر کلی است در نزد او حاضر باشند اما مدرک کلی فقط نفس است. در نتیجه مدرک همه جزئیات همان نفس است.
[۵-۳. استدلال فلاسفه بر قوای باطنی به واسطه شواهد پزشکی]
فلاسفه استدلال کردهاند به اینکه شواهد پزشکی دلالت میکند بر این‌که آنگاه که قسمت جلوی مغز دچار آفت و بیماری شود تخیل از بین میرود و اگر آفت و بیماری در قسمت وسط مغز واقع شود، تفکر دچار مشکل میشود. و اگر آفت و بیماری در قسمت پشت سر تذکر (که به قوه حافظه مربوط است) از بین میرود بنابراین این قوای باطنی در این قسمتهای مغز حلول کرده است.
جواب: چرا صحیح نباشد که ارواح محسوس (روح بخاری)۴۹ وارواحی که در این قسمتهای مغز وارد شدهاند ابزار نفس برای این کارها (وهم و خیال و فکر) باشند پس آنگاه که روح بخاری دچار مشکل شد، عقل به خاطر اختلال ابزار خود دچار مشکل شود نه به خاطر اختلال فاعل (یعنی نه به خاطر مشکل یافتن هر یک از حواس باطنی)؟
[مسأله چهارم: قوای نفس انسان]
اشاره: نفس انسان، دارای دو قوه است. اول: قوه عملی (عقل عملی): که به اعتبار آن بدن تدبیر میشود و دوم: قوه عاقله (عقل نظری): عقل نظری دارای چهار مرتبه است؛
مرتبه اول: عقل نظری در این مرتبه نفس را آماده میسازد تا صورتهای عقلی را بپذیرد. این مرتبه «عقل هیولانی» نامیده میشود.
مرتبه دوم: در عقل نظری تصورات و تصدیقات بدیهی حاصل میشود که «عقل بالملکه» نامیده میشود این مرتبه به حسب مقدار آن بدیهیات و به حسب کیفیت توان نفس بر انتقال از آن بدیهیات به مطالب مختلف است.
مرتبه سوم: انتقال از مبادی به مطالب فکری برهانی حاصل میشود تنها چیزی که هست این است که آن صور بالفعل حاضر نیستند، بلکه به گونه است که هرگاه نفس انسان حاضر شدن آنها را اراده کرد این انتقال انجام میشود. این مرتبه را «عقل بالفعل» گویند.
مرتبه چهارم: آن صور عقلیه بالفعل حاضر باشند که دارنده و صاحب آن صور به انها نگاه کند این مرتبه را «عقل مستفاد» گویند.
[۱-۴. فرق بین فکر و حدس و تعریف آن دو]
تنبیه: فکر حرکت نفس در معانی است، در حالی که در بیشتر امور از تخیل کمک میگیرد، به سبب این حرکت در معانی حد وسط (در تصورات) را طلب میکند.
[سخن فخر رازی] میگویم: این کلام به سه دلیل ضعیف است:
۱- حرکت نفس در معانی، معنایی ندارد مگر این‌که نفس طالب حد وسط باشد. پس ذکر قید، «حرکت» عبث و لغو است.
۲- همانا عبارت «در حالی که از تخیل کمک میگیرد»، ضعیف است؛ زیرا در نزد ابن سینا تخیل قدرت ندارد مگر بر ادراک جزئیات اما حد و برهان بر طبق کلیات است (و کلیات را عقل درک میکند) پس تخیل چه کمکی به تفکر میکند.
۳- طلب شی در صورتی ممکن است که مطلوب مورد توجه و درک باشد و حد وسطی که مطلوب قرار گرفته اگر مورد توجه و درک باشد پس او حاضر است (نه مجهول) پس چگونه طلب امری که حاضر است امکانپذیر میشود؟ و اگر مورد درک و توجه نباشد طلب او چگونه امکانپذیر میشود؟
ابن سینا می‌گوید: اما حدس؛ حد وسط یکباره در ذهن حاضر شود یا به دنبال شوق و طلب البته بدون حرکت و یا بدون شوق و بدون حرکت. سپس همراه حد وسط آن چیزی که حد وسط، وسط برای آن است (یعنی مطلوب) در ذهن حاصل میشود.
[مسأله چهارم: اثبات قوه قدسیه]
اشاره: قوه قدسی،۵۰ (یا نفس قدسی) نفسی است که قوه شدیدی بر انتقال از مبادی به مطالب، به حسب کمیت و کیفیت دارد.
ابن سینا در کتاب اشارات و تنبیهات، بر صحت قوه قدسی دوگونه استدلال کرده است:
اول: باهوش بودن و کودن بودن مختلف است (یعنی دارای مراتب است) پس همانگونه که در طرف ضعف و نقصان (کودن بودن) به کسی میرسیم که در نهایت کودنی است، هیچ بعید نیست که در طرف کمال آن قدر بالا برویم تا به کسی برسیم که در نهایت باهوشی و ذکاوت است.
دوم: همانا هنگامی که ما یک صورت عقلیه را درک کنیم سپس آن را فراموش کنیم (دو حالت دارد:) یا گفته میشود: همانا آن صورت بعد از فراموش شدن در نفوس ما حاضر است، یا حاضر نیست. فرض اول باطل است؛ زیرا اگر آن صورت فراموش شده حاضر باشد، باید مورد توجه و فهم باشد؛ چون شعور و فهم معنایی ندارد مگر همان حضور. پس ثابت شد: همانا آن صور عقلیه در هنگام فراموشی از نفس زائل میشوند.
و یا گفته میشود: همانا برای نفس چیزی وجود دارد همانند خزانه (بایگانی) که صورتهای فراموش شده در آن‌جا نگهداری میشوند مانند خیال نسبت به حس مشترک (خیال خزانه حس مشترک است) این فرض محال است؛ زیرا نفس جوهر مجرد است. بنابراین امکان ندارد که به دو بخش که یکی مدرک و دیگر خزانه باشد، تقسیم شود.
[مسأله پنجم: اثبات عقل فعال و بیان کیفیت افاضه معقولات]
بنابراین راهی باقی نمیماند مگر این‌که گفته شود: به تحقیق این‌جا چیزی هست، خارج از جوهر نفس که صورتهای معقوله، بالذات آن جا موجودند.۵۱ پس آنگاه که بین نفوس ما و بین آن چیز خارج از جوهر نفس، اتصالی رخ داد، از او در ما به واسطه همان زمینه و استعداد (خاص) صورتهای عقلیه خاصی نقش میبندد هنگامی که نفس به سوی عالم حسی یا صورت دیگری روی گردان شد صورتی که در ابتدا برای او متمثل شده بود محو میشود. گویا آن چیز آینهای است که نفس به واسطه آن در مقابل عالم قدس قرار میگیرد و آن صورتها را میبیند. که به تحقیق به واسطه آن آینه (همان وجود خارجی که تبیین شد) از عالم قدس به سوی عالم حس یا به سوی چیز دیگری از امور قدسی روی گردان میشود. این نیز، هنگامی حاصل میشود که آن اتصال را کسب کند.
[۱-۵. چگونگی اتصال به عقل فعال]
قوهای که این اتصال (نفس به عقل فعال) را ایجاد میکند (چندتاست) برخی بعید هستند که عقل هیولانی نامیده میشود و برخی قوه کسب کننده هستند که عقل بالملکه نام دارد و برخی قوهای است که استعداد تام دارد برای اینکه نفس را هر وقت که خواست به واسطه سرمایهای که اندوخته به سمت اشراق و تابیدن (یعنی عالم قدس) سوق داده و با عالم اشراقات رویارو کند که او را عقل بالفعل نامند. اما (در صورت) اتصال تام پس عقل مستفاد نامیده میشود.۵۲ (در واقع این اشاره در مقام بیان علتهای قریب و بعید برای اتصال به عقل فعّال است)
[مسأله ششم: نفس انسانی جسم و جسمانی نیست]
اشاره: از دلائلی که دلالت میکند بر اینکه نفس دارای مکان نیست و در مکانی حلول نکرده، این است که: همانا هر جسم و هر آنچه در جسمی حلول میکند، قابل تقسیم است، در حالی که نفس قابل تقسیم نیست. اما دلیل این‌که هر جسمی قابل تقسیم است همان است که ما در نفی جوهر فرد بیان کردیم [در نمط اول اثبات کردیم جزء لایتجزی نداریم]. اما دلیل این مطلب که «هر آنچه حلول کند در چیزی که دارای مکان است (یعنی جسم) قابل تقسیم است» این است که هر مکان داری، از آن روی که بالقوه قابل تقسیم است، سپس چیزی در وی حلول میکند (از دو حال خارج نیست:) یا آنچه که در این مکان حلول کرده یک طرف مکان غیر از طرف دیگر مکان باشد (یک طرف محل غیر از طرف دیگر باشد) پس شی واحد در دو محل حلول کرده که این امری است باطل. یا غیر این فرض است (یعنی یک طرف چیزی که حلول کرده غیر از طرف دیگر نیست) در این فرض لازم میآید چیزی که حلول کرده به خاطر تقسیم شدن محلخود، قابل انقسام و تقسیم شدن، باشد. حال اگر این استدلال را برخی به واسطه وحدت یا نقطه و امور اضافی بخواهند نقض کنند (چون اینها به هیچ عنوان قابل تقسیم نیستند) جواب میدهیم که اینها امور وجودی نیستند (بلکه همه اعتباری هستند).
همانا گفتیم: به تحقیق در نفس معلوماتی وجود دارد که به دو دلیل قابل تقسیم نیستند.
اول: همانا ذات خداوند، قابل تقسیم نیست. [علم به خداوند یکی از معلومات نفس ماست از آن روی که به تحقیق ذات خدا قابل تقسیم نیست آنگاه که معلوم نفس ما واقع میشود نفس ما نیز قابل تقسیم نخواهد بود.]
دوم: همانا در نفس، معلوماتی وجود دارد که اگر آنها بسیط باشند؛ بنابراین هیچ یک قابل تقسیم نیستند (چون بسیط جزء ندارد که

مطلب مشابه :  منبع پایان نامه ارشد درباره صنایع غذایی، چهارمحال و بختیاری، سیستان و بلوچستان، زبان فارسی

دیدگاهتان را بنویسید