پایان نامه با واژگان کلیدی وجود خارجی، نقطه مرکز

پس هیولی مقدم بر شکلی است که آن شکل همراه جسمیت و یا قبل از جسمیت است. بنابراین هیولی مقدم بر جسمیت است. حال اگر جسمیّت علت برای هیولی باشد، لازم میآید که هر یک از هیولی و جسمیت بر یکدیگر مقدم باشند و این امری است محال.
اشکال بر دلیل دوم: این دلیل به دو جهت ضعیف است؛
اول: شکل عبارت است از هیأتی که به سبب احاطه یک حد یا چند حدّ که مقدار آنها زیاد باشد (یعنی سطح یا حجم)، حاصل شده است؛ پس آن هیأت در وجود، متأخر است از آن حد یا از آن حدود و آن حدود متأخر از آن مقدار هستند که خود آن مقدار متأخر است از جسم، جسمی که متأخر از صورت جسمیّه است، به خاطر اینکه تأخر امر مرکب از جزء خود واجب و ضروری است. بنابراین شکل از جسمیّت متأخر است به این مراتبی که گفته شد. پس چگونه ممکن است که انسان عاقل بگوید: شکل مقارن با جسمیّت یا قبل از جسمیت است؟ (یعنی ابتدا، صورت جسمیّه است بعد از آن جسم و بعد از جسم مقدار، بعد از مقدار، حدود و بعد از حدود، هیأت که مراد از هیأت همان شکل است حال فخر رازی میگوید با توجه به این چینش چگونه میتوان گفت: شکل همراه با جسمیت یا قبل از جسمیت است؟)
دوم: همانا این دور [یعنی جسمیت مقدم بر شکل و شکل مقدم بر جسمیت] بر نظر «شیخ» آنجا که میگوید صورت جزء العلّه (و شریک علت) برای هیولی است، نیز لازم میآید بلکه انجا سزاوارتر است؛ زیرا جزء علت مقدم بر علت است. [ این تقدم الشی علی نفسه است که امری است محال.]
[۲-۱-۶. ابطال علت بودن هیولی برای صورت به دو دلیل]
۱- این دلیل عام است (هم هیولای عناصر و هم هیولای افلاک): همانا هیولی قابل و پذیرنده است و شیء واحد نمیتواند هم فاعل باشد و هم قابل.
۲- این دلیل مخصوص به هیولای عناصر است- همانا نسبت هیولی به همه صورتها، یک‌سان است، بنابراین محال است که هیولی علت برای صورت معینی باشد.
و اما ابطال فرضیه علت بودن هر یک از هیولی و صورت برای یکدیگر، به خاطر امتناع دور است.
اشکال، از آن روی که هریک از هیولی و صورت بر فرض از بین رفتن دیگری، ازبین خواهند رفت پس به تحقیق دور پیش میآید. (هیولی بدون صورت تحقق ندارد صورت هم بدون هیولی تحقق ندارد و این دور است.)
جواب: اینگونه نیست که هر آن‌چه در هنگام از بین رفتن شئی دیگر، از بین میرود، به دلیل از بین رفتن آن دیگر باشد، زیرا (به عنوان مثال) حرکت دست علت برای حرکت انگشتر است و هر یک از این دو حرکت با توقف دیگری، باز میایستد بنابراین تو به تحقق میدانی که همانا متوقف شدن حرکت دست علت برای متوقف شدن حرکت انگشتر است نه بالعکس (یعنی توقف حرکت انگشتر علت برای توقف حرکت دست نیست در مورد هیولی و صورت نیز چنین است با از بین رفتن هیولی صورت نیز از بین میرود اما با تغییر یا تبدیل صورت هیولی از بین نمیرود. البته در صور جسمیه چنین است نه در صور نوعیه.)
[۳-۱-۶. ابطال این فرض که هیچ یک از هیولی و صورت در دیگری تأثیرگذار نباشد]
به خاطر این‌که اگر هر کدام از آن دو از دیگری و از هر آن‌چه که آن دیگری به آن محتاج است، بینیاز باشند، وجود هریک از آن دو با عدم دیگری امکانپذیر میشود، در حالی که به درستی ما این فرض را ابطال کردیم.۱۸ بنابراین آن‌چه که بعد از ابطال این فرضها باقی میماند، این است که هر یک از هیولی و صورت به دیگری نیازمند اند، بدون این‌که دور پیش بیاید.
[۲-۶. نسبت هیولی و صورت]
راه کار اثبات این مُدّعا [جز العله بودن صورت] هیولی از یک سبب اصلی۱۹ که عقل فعّال نامیده میشود، و از یک سبب مُعِین (کمک کننده) که همان شکلها و صورتهای فلکی پی در پی که لازمهی صورتهای پی در پی هستند،۲۰ به وجود میآید. هنگامی که آن سبب اصلی [عقل فعال] و آن سبب معِین، جمع شدند، وجود هیولی تام و کامل میشود. صورت به واسطه هیولی تشخص مییابد و هیولی نیز به واسطه صورت تشخص مییابد و این امر دور را در پی ندارد. همانا ماهیت هر یک از هیولی و صورت علت برای تشخص دیگری است.
مسأله هفتم: صفات اجسام
و آنها سه صفت هستند:
[۱-۷. سطح، خط، نقطه]
جسم (تعلیمی) با بسیط [مراد سطح است] پایان مییابد و بسیط (سطح) نهایت و آخر جسم است. بسیط با خط پایان مییابد و خط نهایت و آخر بسیط است. خط با نقطه پایان مییابد و نقطه نهایت و آخر خط است.
(نظر فخر رازی؛ ) من میگویم: این مسأله تو را آگاه میکند بر این‌که بسیط نهایت جسم نیست، بلکه بسیط چیزی است که به واسطه او نهایت جسم حاصل میشود. چگونه بسیط نهایت جسم باشد و حال آنکه بسیط و خط هر دو از مقوله کم هستند و نهایت از مقوله اضافه است؟
[۲-۷. احکام مقدارها]
از آن روی که متناهی بودن جسم امری ضروری است؛ بنابراین محال است جسم در وجود خارجی از سطح جدا و منفک گردد. اما گاهی در ذهن از سطح جدا میشود، به همین دلیل ما در اثبات متناهی بودن جسم نیاز به برهان داریم. اما سطح پس گاهی در خارج نیز (علاوه بر ذهن) از وجود خط، جدا و مُنفک میشود و آن در کرهای است که حرکت و قطع و خط، در آن نباشد. پس زمانی که حرکت کند [فرض کنیم به حرکت وضعی حرکت نماید] به تحقق بالفعل محور و دو قطب و منطقه حاصل میشود.۲۱
و اما خط پس گاهی موجود میشود در حالی که نقطه ندارد مثل محیط دایره. اما مرکز (کره یا دایره) آنگاه بالفعل موجود میشود که قطرهای دایره باهم تلاقی کنند. یا آنگاه که کره حرکت (وضعی) داشته باشد [که در این صورت نقطهای در وسط آن ثابت میماند و آن نقطه مرکز خواهد بود] و یا با فرض مرکز برای او. قبل از این سه حالت مذکور، وجود نقطه در وسط دایره همانند وجود نقطهها در دو سوم و یک سوم و یک چهارم و دیگر قسمتهای کره که نهایتی ندارند، است. پس همانگونه نقطه پایانی دو سوم دایره، موجود نیست مگر بالقوه هم‌چنین است نقطه پایانی نصف. پس هنگامی که شنیدی در محدودهی دایره و داخل دایره نقطه است منظور وجود بالقوه نقطه است نه وجود بالفعل [و برای این‌که بالفعل گردد یا به واسطه اعراض باید باشد یا به طور فرضی].
[۳-۷. ترتیب وجودی مقدارها در خارج]
از آن روی که دانستی، نقطه پایان خط است و خط، نهایت سطح و سطح، نهایت جسم (تعلیمی یعنی حجم) ثابت می شود: جسم قبل از سطح است و سطح قبل از خط و خط قبل از نقطه است. (یعنی اول جسم و در پایان نقطه) اما آن چه که برعکس این ترتیب گفته میشود که همانا نقطه با حرکت خود خط را ایجاد میکند، پس خط سطح را، سپس سطح جسم را؛ (همگی) تخیّل است (یعنی خیالبافی است). آیا نمیبینی که همانا نقطه آنگاه که متحرک فرض شود پس به تحقیق چیزی برای آن فرض میشود که نقطه در آن حرکت کند. پس آن چیز ،خط یا سطح است؛ بنابراین حال نقطه بعد از حرکتش چگونه خواهد بود؟۲۲
مسأله هشتم: خلأ
خلأ محال است. برهان امتناع خلأ، مبتنی بر مقدماتی است.
۱- همانا تداخل ابعاد۲۳ محال است، دلیل این مطلب: به تحقیق ما مشاهده میکنیم هیچ جسمی در جسم دیگر، نفوذ نکرده و داخل نمیشود. و این امتناع به جهت مقداریّت (یعنی ابعاد جسمانی) است نه به جهت هیولی و نه به جهت سایر صورتها و اعراض.
۲- همانا اگر خلأ موجود شود، باید مقدار (و ابعاد) داشته باشد. دلیل این مطلب: همانا خلأیی که بین دو دیوار خانه است، کمتر است از خلأیی که بین دو شهر است و آن خلأ کمتر است از خلأیی که بین زمین و آسمان است. در حالی که نفی محض نمیتواند مقدار مورد اشاره باشد؛ بنابراین خلأ بیعد مقداری است.
۳- همانا وجودِ بعدی که قائم به نفس بوده و مجرد از ماده باشد، محال است. به همان دلیل که گذشت. حال که این مقدمات ثابت شد پس میگوئیم: خلأ محال است به دو دلیل:
دلیل اول: همانا اگر خلأ ثابت باشد، باید بُعد باشد در حالی که بُعد در بُعد داخل نمیشود. [و اگر وجود خلأ ثابت شد] باید هیچ جسمی در او حاصل نشود.
دلیل دوم: همانا اگر خلأ بُعد باشد، پس مادی و جسم است. بنابراین خلأ، ملأ است و این خلف است.
مسأله نهم: جهت
جهت چیزی است که گاهی مقصد، برای متحرک واقع میشود (یعنی متحرک آن را قصد کرده و به سمت آن میرود) و دیگر بار سمت و سوی جبری و قهری متحرک، واقع میشود. (یعنی متحرک چه بخواهد و چه نخواهد به آن سوی در حرکت است) جهت چیزی است که میتوان به سمت او اشاره حسی کرد. (متعلق اشاره واقع میشود.) نفی محض نمیتواند این چنین باشد، پس جهت امر ثبوتی است.
اشکال: (صحیح نیست) این‌گونه نیست که کسی یا چیزی از کیفیتی به کیفیتی در حال حرکت باشد، در حالی که کیفیتی که به سمت آن در حرکت است، موجود نباشد.
جواب: تفاوت (بین فرض شما در اشکال و فرض ما) آشکار است؛ زیرا کسی که به سوی جهت حرکت میکند به قصد به دست آوردن ذات جهت حرکت نمیکند، بلکه رسیدن یا نزدیک شدن به جهت را قصد میکند (یعنی حرکت مکانی) برخلاف حرکت به سوی کیف؛ زیرا کسی یا چیزی که به سوی کیف حرکت میکند، برای تحصیل و به دست آوردن آن کیف میکوشد.۲۴
پس ثابت شد که جهت، امر وجودی است. بنابراین جهت یا از معقولاتی است که وضع (مکان) ندارد که در این هنگام مقصد برای حرکت و مورد اشاره واقع نمیشود و یا دارای وضع (مکان) هست که در این هنگام باید وضعش در امتداد محل شروع حرکت و اشاره باشد و گرنه به سوی او اشاره نمیشود.
سپس جهت؛ یا در آن امتداد قابل تقسیم است یا قابل تقسیم نیست؛ پس اگر قابل تقسیم باشد، آنگاه که متحرّک به نصف راه رسید و توقف نکرد پس (دو حالت دارد:) یا گفته میشود: همانا بعد از این به سمت جهت حرکت میکند یا به سمت غیر جهت حرکت میکند. حال اگر به سوی جهت حرکت کرد [یعنی به جهت نزدیک شد] پس جهت وراء منقسم است. (تقسیم نشده است) و اگر متحرک از سوی جهت حرکت کرد (یعنی متحرک از جهت دور شود) پس منقسم [یعنی همان جایی که به آن رسیده بود) همان جهت است نه مرز جهت (که این برخلاف فرض است]. پس ثابت شد: همانا جهت، حدّ و طرف امتداد است که تقسیم شدنی نمیباشد و سمت و سوی حرکت است. بنابراین ضروری است اصرار بورزی تا بدانی که چگونه اطراف امتدادها، محودیت طبیعی پیدا میکنند؟ و علت این مطلب چیست؟ [این عبارت در واقع زمینهسازی بر نمط دوم است.]
نمط دوم
جهات و اجسام نخستین و دومین جهات۲۵
سخن در دو بخش مرتب شده است:
[بخش اول: فلکیات (افلاک)]
در اول، پنج مسأله مطرح است؛
مسأله اول: اثبات فلک
بدان همانا مردم به جهاتی اشاره میکنند که تغییر و تبدّل ندارد؛ مثل بالا و پایین و به جهاتی اشاره میکنند که بالعرض (یا بالغرض) دچار تغییر و تبدّل میشوند. پس باید در مورد جهاتی سخن بگوئیم که تغییر و تبدّل ندارند [یعنی بالا و پایین] پس میگوئیم: محال است که وضع جهت (یعنی بالا و پایین) در خلأ، یا

مطلب مشابه :  ایران واسه لغو روادید دو طرفه اعلام آمادگی کرد

دیدگاهتان را بنویسید