بررسی رابطه بین روابط موضوعی با سازگاری عاطفی، اجتماعی و آموزشی- قسمت ۷

نظریه روابط موضوعی ادیث یاکوبسن:
(مدلی منسجم)
ادیث یاکوبسن در دهه ی ۱۹۳۰ در آلمان به تحصیل پزشکی و روانکاوی پرداخت. مهم ترین آثار یاکوبسن بین دهه های ۱۹۴۰و ۱۹۶۰تالیف شده است. او با ساختن یک مدل منسجم روابط موضوعی ، حیطه های روان کاوی و نظریه‌ی روابط موضوعی را غنا بخشید.او جریان های سنتی فرویدی را با جریان های فکری جدیدتر تلفیق کرده و مدلی منسجم و یکپارچه عرضه کرده است که هم عناصر سنتی اید، ایگو، سوپرایگو و غرایز را در خود دارد و به روابط موضوعی می‌پردازد .یاکوبسن بی‌آنکه مدل سائق محور را کنار نهد بر اهمیت روابط تاکید ورزید. او مدل سائق محور را از طریق تجربه‌ی نوزاد از مادر به مدل روابط موضوعی پیوند داد. یاکوبسن کوشیده است گذار تدریجی اما فاحش فرد را از کودکی پر سر و صدا به بزرگسالی موءدب و خوش رفتار تبیین کند.
مفاهیم اصلی نظریه‌ی یاکوبسن
«خود» و بازنمایی خود ایگو
یا کوبسن اصطلاح «خود » را مشابه هارتمن[۱۶۸] (۱۹۶۴)، برای اشاره به کلیت شخص، اعم از بدن و روان ،به کارمی برد.«خود» اصطلاحی است که شخص را در مقام سوژه از جهان، موضوع ها متمایز می‌سازد (یاکوبسن،۱۹۶۴٫ ایگو به یک ساختار ، یعنی سیستمی روانی یا کارکرد‌های متعدد دلالت دارد. این تعبیر با کارکرد سنتی فرویدی آن همسو است. او معتقد بود ایگو در آغاز ترکیبی نامتمایز از یک خود انگاره [۱۶۹]و یک انگاره‌ی موضوع[۱۷۰] است که مستلزم حضور یک رابطه برای تقویت انگاره‌ی موضوع است. بازنمایی خود نوعی باز نمایی نا هشیار، نیمه هشیار، یا هشیار «خود» جسمی و ذهنی، درون ایگو است (یاکوبسن ۱۹۶۴). هر بازنمایی خود، انگاره ای از « خود » است که با آثار حسی لذت بخش یا بی لذت در حافظه آغاز می شود. هیجانات به این باز نمایی های ذهنی، رنگ می بخشد. آن ها در جریان رشد، بر وحدت یافتگی، واقع گرایی و سازمان یافتگی شان افزوده می‌شود. یک خود انگاره‌ی واقع گرا،«انگاره‌ای» است که حالات و خصوصیات، پتانسیل‌ها و توانایی‌ها، منابع و کاستی‌های جسمانی و روانی “خود “را به درستی منعکس کند(یاکوبسن،۱۹۶۴)».
از عدم تمایز به تمایز
یاکوبسن نمو را حرکتی از حالات بدوی و تمایز نایافته به سوی صور تفکیک شده و آشکارا متمایز می‌دانست. بر این اساس او معتقد بوده اید و ایگو به تدریج از هم متمایز می‌شوند. سائق های غریزی نیز به سائق های جنسی و پرخاشگری تفکیک می شوند بازنمایی ابتدایی موضوع، به یک بازنمایی خود و یک بازنمایی موضوع تجزیه می‌شود..هر بازنمایی موضوع انگاره‌ای از یک شخص است یا بخشی از یک شخص است. نخستین بازنمایی از موضوع معمولاٌ با انگاره هایی از «خود» در هم آمیخته‌اند و انگاره ی واحدی از خود و موضوع‌اند که هیچ مرزی میان آنها نیست .تنها با گذشت زمان این خود انگاره های اولیه با موضوع، در قالب مجزایی از خود و موضوع از یکدیگر متمایز می‌شوند. در افراد بزرگسال دشوار است تجربه ی پیش از تکلم باز نمایی آمیخنه‌ی موضوع خود را تصور کنند. در این تجربه در آغاز چنین حس می‌شود که گویی من نمی‌توانم از انگاره و حضور مادرم جدا شوم. تجربه‌ای که ممکن است مشابه چنین تجربه‌ی اولیه و بدوی باشد، تجربه‌ی وحدت جنسی افراد بزرگسال است که در آن فرد عاشق احساس می‌کند در لذتی که می‌برد با شریک جنسی‌اش ادغام شده است ( سنت کلر،۱۹۴۰ ؛ ترجمه طهماسب ، علی آقایی، ۱۳۸۶).
سائق ها و بازنمایی های خود و موضوع:
یا کوبسن برای ایجاد پیوند میان سائق و روابط موضوعی، بازنمایی های خود و موضوع را با سائق ها یا احساسات منتج از سائق ها (مشتقات سائق)[۱۷۱] مرتبط ساخت.او برقراری چنین پیوند نوآورانه‌ای را با تعریف مجدد، نارسیسزم و مازوخیزم میسر ساخت. یاکوبسن به نحوی «خود»را با محیط مرتبط می‌دید که فروید تصورش را نمی‌کرد. در تعبیر فروید، نارسیسزم اولیه[۱۷۲] نوعی سرمایه‌گذاری انرژی روانی معطوف به «درون»است، و نه معطوف به «بیرون »این نوع نیروگذاری روانی که بیش از هر مفهومی به معنای انزوای نوزاد است، زیرا او در این سرمایه‌گذاری با هیچ کسی پیوند نمی‌یابد .در مقابل، نظریه پردازان روابط موضوعی بر این باورند که نوزاد ضرورتاٌ با افراد محیطش ارتباط دارد. یا کویسن به شکلی بدیع شکاف بین نظریه‌ی فروید و موضع روابط موضوعی را پر کرد. او معتقد بود در ابتدا‌ی زندگی، سائق‌ها حالتی تفکیک نشده دارند و در یک بازتمایی نامتمایز موضوع خود سرمایه‌گذاری می‌شوند .موضوع خود انگاره‌ی من و مادرم است که با حسی از گرمی و لذت همراه است.( سنت کلر،۱۹۴۰)
ساختار روانشناختی، غرایز و روابط موضوعی
یاکوبسن ساختارهای سنتی اید و ایگو و سوپر ایگو را حفط کرد و آن‌ ها را کاملاٌ در بستر روابط موضوعی جای داد که چگونه پدر و مادر از طریق نوع تعامل‌شان با کودک خود، موجب رشد ایگو و سوپر ایگوی او می‌شوند. یاکوبسن با تاکید بر نقش عشق والدین در شکل‌گیری روابط عاشقانه‌ی سالم و همسان سازی های پایدار، موجب می‌شود کودک این انتظار دور از واقع دوران نوزادی را که آرزویش به تمامی برآورده شود پشت سر بگذارد. هر قدر ایگو رشد یابد و مرزهای میان خود و موضوع ها بر پا کند، آمیختگی با موضوع ها یا باز آمیختگی بازنمایی‌های خود با بازنمایی‌های موضوع کاهش می‌بابد. تنها «همسان سازی های پایدار، انتخابی و منسجم می‌توانند کم‌کم یکپارچه شوند، به بخشی از ایگو بدل شوند و تعدیلی دائمی در ساختارآن ایجاد کنند». این امر شکل گیری ایگو و تشکیل هویت را بدان جا پیش می‌برد که کودک به وجود «خود» منسجمی پی‌می‌برد که به رغم تغییرات محیطی، ثابت می‌ماند. رشد ایگو مستلزم پیدایش نوعی حس هویت است. کشف هویت با نخستین موضوع های عشق کودک رابطه دارد و باید بزرگترشود تا به مفهومی از «خود» به منزله‌ی یک موجود برسد. شکل گیری هویت «فرایندی است که توانایی حفظ کلیت سازمان روانی به مثابه موجودی بسیار فردی اما منسجم که در تمام مراحل رشد انسان تداوم داردایجاد می‌کند» (یاکوبسن، ۱۹۶۴).
شکل گیری سوپر ایگو
زمانی روابط موضوعی حقیقی آغاز می‌شود که مرزهای قاطعی بازنمایی واقع گرا و مشخص «خود» را از انگاره های واقع گرای موضوع ها جدا سازد. این امر در تقابل با اشکال اولیه‌ی موضوعی قرار دارد که در آن کودک در باب آمیختگی با موضوع عشق، از طریق تبدیل آن به بخشی از خود و با تبدیل کردن خود به بخشی از آن به خیال‌پردازی می‌پردازد. به گفته یاکوبسن، آغاز سائق ها به منزله‌ی تعارضاتی غریزی، در پرخاشگری و نیز در چالش‌های رقابتی با موضوع های عشق و هم شیران و رقبای ادیپی کودک، تجلی می‌یابد. حل تعارض ادیپی، با شکل گیری سوپر ایگو همراه است. سو.پر ایگو همراه با ایگو‌ی روبه رشد، ادغام فزاینده و خنثی شدن سائق های جنسی و پرخاشگری را تسهیل می‌کند. ایگو مهار هیجانی و غریزی بیش تر و رشد روابط موضوعی را محقق می‌سازد(یاکوپسن، ۱۹۶۴)
نظریه روابط موضوعی مارگارت ماهلر
(تولد روان شناختی فرد)
مارگارت ماهلر پزشکی و روانکاوی تحصیل کرد و فعالیت حرفه ای خود را در مقام روان کاو کودک درخلال سالهای ۱۹۳۰-۱۹۷۰ با ارائه‌ مقالات و کتابهایی منتشر ساخت. به لحاظ مفهومی، ماهلر تلاش کرد با مدل سنتی غریزه و همچنین آرای کسانی چون ملانی کلاین ، وینی کات ، اشپیتزو دیگران پیوندی سنجیده برقرار سازد (سنت کلر،۱۹۴۰؛ طهماسب ، علی آقایی،۱۳۸۶)
مارگارت ماهلر ۱۹۶۸یکی شخصیت های برجسته در نظریه‌ی روابط موضوعی امروزی است.
ماهلر با بهره گرفتن از مفاهیم روابط موضوعی به تمرکز بر ایده‌ی اصلی خود (تولد روانشناختی فرد[۱۷۳]) پرداخت. مطالعات تجربی این موضوع درمانگر، هم به منظور درک رشد بهنجار افراد و هم جهت نحوه‌ی تاثیر پذیری آسیب شناسی روانی افراد بالغ از نقایص تحولی در کودکی صورت گرفت ماهلر که دیدگاهی زیست شناختی و سازگارانه را در تحول کودک اتخاذ کرده معتقد است مادر فداکار و متعادل علاوه بر برآوری نیازهای بیولوژیکی کودک ، شرایطی را به او تحمیل می‌کند که لازمه‌ی عبور از آنها ، سازگار شدن «نوزاد»است. از نظر ماهلر تولد روان شناختی نوزاد عمدتاٌ از طریق سازگار شدن او با محیط اکتساب می‌شود(حسینی ،۱۳۹۰).
«تولد روان شناختی» با تولد زیست شناختی متفاوت است. تولد زیست شناختی قابل مشاهده و ناگهانی است، حال آن که تولد روان شناختی به تدریج رخ می دهد و مستلزم فرایند های روانی است که تنها بخشی از آن ها در رفتار مشاهده پذیر فرد نمایان می‌شود.(ماهلر ۱۹۷۵) به باور او شخصیت انسانی، در حالتی از آمیختگی با انسانی دیگر آغاز می‌شود و به تدریج به واسطه ی فرایند روان شناختی است که نوزاد از طریق آن با تفرد [۱۷۴]و جدایی از مادر به یک فرد [۱۷۵]بدل می شود . این فرایند جدایی تقریباٌ از ۴ یا ۵ ماهگی آغاز می شود و تا ۳۰ یا ۳۶ ماهگی ادامه می‌یابد(سنت کلر ،۱۸۴۰).
مفاهیم اصلی در نظریه ی ماهلر
همزیستی
ماهلر اصطلاح «همزیستی» را از زیست شناسی به عاریت گرفت و مجازاً آن را در اشاره به تجربه ی درونی نوزاد در باب عدم تمایز از مادر به کار برد نوزاد در سطح هیجانی و شناختی بدوی خود، دارای تجربه ی آمیختگی با مادر و نیز انگاره ی یکی بودن با مادر است(ماهلر۱۹۷۵۸).
جدایی و تفرد
با سپری شدن مناسب مرحله ی همزیستی، مقطع بعدی تحولی، یعنی مرحله ی جدایی و تفرد، از را ه می رسد. در این مرحله کودک فرایند دشوار جدا ساختن روانی و فیزیکی خود از موضوع اولیه را آغاز و خود مختار شدن را تجربه می‌کند(ترجمه حسینی ،۱۳۹۰).
اصطلاح «جدایی» ناظر بر دستیابی کودک به حسی درون روانی از جدا بودن از مادر است. حس جدایی مستلزم وجود تمایز میان بازنمایی روانی واضح از خود و باز نمایی های دنیای موضوعی وسایر موضوع هاست. «تفرد » متفاوت بودن و در عین حال مرتبط با هویت است. احساس تمام و کمال هویت ،بعدها و پس از آن که کودک از عهده ی نخستین فرایند های جدایی و تفرد بر آمده، حاصل می‌شود. تحقق تفرد و شکل گیری هویت، مستلزم ساختاریابی ایگو و خنثی سازی [۱۷۶]سائق هاست. فرایند ساختار سازی به واسطه ی زنجیره ای از ارضا و نا کامی گسترش می یابد مادر از طریق ارضای نیازها مانند، در آغوش گرفتن کودک و جلوگیری از ناکامی مفرط کودک، برای او نقش نوعی ایگوی کمکی[۱۷۷] را ایفا می‌کند (سنت کلر،۱۹۴۰).
علامت دهی متقابل
علامت دهی متقابل [۱۷۸]گونه ای تعامل میان مادر و کودک است که به ارتباط کلامی متقابل میان آن دو می انجامد. کودک نیازها؛ لذت ها و تنش های خود را در قالب علامت هایی نمایان می سازد و مادر تنها به بخشی از این علامت ها به نحوی انتخابی پاسخ می دهد مادر در فعلیت بخشی به توانایی های بالقوه ی کودک خویش، تحت تاثیر نیازهای ناهشیار خود است. به همین اساس است که نوزاد هر مادر به کودکی منحصر به فرد بدل می شود(ماهلر،فورر۱۹۶۸). مادر نقش چارچوب مرجعی انعکاس گر را ایفا می کند. اگر انعکاس گری مادر پیش بیش بینی ناپذیر یا خصمانه باشد، کودک با چارچوب مرجعی غیر اعتماد روبرو می شود و این امر می تواند به عزت نفس کودک لطمه وارد سازد(ماهلر ،فورر۱۹۶۸).
مراحل رشد
ماهلر سه مرحله ی رشد ی را درچهار سال نخست زندگی کودکان توصیف می کند: اوتیسم (در خود فرورفتگی) بهنجار، همزیستی بهنجار و جدایی و تفرد که مرحله ی جدایی و تفرد دارای چهار مرحله ی فرعی است. مراحل رشد یاد شده هم پوشی های فراوانی دارند و هیچ یک از مرحله های بعدی به طور کامل و ناگهانی جانشین مرحله ی پیشین نمی شوند
اوتیسم بهنجار
دوره ی اوتیسم بهنجار[۱۷۹]از ابتدای تولد آغاز می‌شود و تا حدود یک ماهگی ادامه می‌یابد. طی این دوره، نوزاد اکثر وقت خود را در خواب و یا به ظاهر در حالتی از سردر گمی بدوی و توهم آلود سپری می کند ماهلر نظام روان شناختی بسته‌ی نوزاد را به تخم پرنده تشبیه می‌کند کارکرد این وهله این است که ارگانیسم کودک تازه تولد یافته را قادر می سازد در خارج از رحم مادر به تعادل زیستی دست یابد(ماهلر،۱۹۷۵). در این وهله ی نخستین، کودک نمی تواند میان کوشش های خود برای کاهش تنش (از طریق ادرار کردن، بالا آوردن غذا، پیج.وتاب حوردن)و کنش های مادر در جهت کاستن از گرسنگی و دیگر نیاز ها و تنش های او، تمایز قائل شود. از منظر روابط موضوعی، مرحله‌ی نخست فاقد موضوع است (ماهلر،۱۹۷۵).
همزیستی بهنجار
در ماه دوم زندگی، نوزادان به سوی تجربه‌ی«احساس پدیدار شدن مادر[۱۸۰]» حرکت می‌کنند. آنها از طریق بدنشان، بدن مادر را لمس و با نوازش و لمس مادر، وجود او را کشف می‌نمایند. در مرحله‌ی همزیستی نوراد بتدریج از وجود دنیایی فراسوی مادر نیز آگاه می‌شود. او سپس دچار توهم مرز مشترک [۱۸۱]گردید و درون این مرز روان شناختی، از احساس عمیق یکی بودن با مادر لذت می‌برد:«من و مادر یک موجود هستیم». مهمترین ویژگی مرحله همزیستی، توهم هم جوشی [۱۸۲]با بازنمایی (تصویر) مادر است. در ادامه، نوزاد تمایزگری [۱۸۳]را آغاز و به تفکیک و سازمان دهی تجارب خوب از بد و رنج از لذت می‌پردازد. در این مرحله نوزاد رد پاهای ذهنی [۱۸۴]از یک مادر خوب را بنیانگذاری کرده و میان خود خوب با موضوع خوب نوعی جدایی نو ظهور را تجربه می کند(تفکیک اولیه میان «من در درونم احساس خوبی دارم چون معده ام پر است » و «آن آدم خوب دوباره سر وقت به دادم خواهد رسید»). در مرحله‌ی همزیستی ، تجارب بد هنوز آنقدر بی نظم و سازمان نیافته اند که نوزاد ابداٌ قادر به تمیز خود بد از موضوع بد نیست: نوزاد فقط احساس بد بودن می کند و نمی تواند میان «این یک تجربه‌ی بد است چون من دروناٌ احساس بدی دارم » و «این یک مادر بی قرار یا غیر پاسخگوست که به من احساس بد می‌دهد» تمایز قائل شود. به نظر ماهلر مهمترین اهداف تحولی در مرحله همزیستی دو چیزند: دلبستگی [۱۸۵]و تعادل [۱۸۶].از نظر او پاسخ لبخند در نوزادان، که در سه ماهگی ظاهر می‌شود، سرآغاز احساس تقابل و برقراری پیوند است .مادر متعادل در مرحله‌ی همزیستی دارای این ویژگی هاست.
۱ – هدایت گری کودک از بازگشت اوتیستیکی [۱۸۷]به سوی آگاهی افزایش یافته‌ی حسی پیرامون مادر و محیط.؛
۲ – بر آوری نیازهای نوزاد از طریق هماهنگ شدن با آنها؛
۳ – به چالش کشیدن و تعدیل تحریکات درونی و بیرونی به منظور ایجاد و حفظ احساس راحتی در نوزاد
۴ – در اختیار قرار دادن کارکرد های ایگوی کمکی (مانندواقعیت آزمایی) که نوزاد نمی‌تواند برای خودش فراهم کند
ماهلر معتقد است نارسایی های آشکار مادرانه در مرحله‌ی همزیستی موجبات بروز اختلالاتی همچون اوتیسم و جامعه ستیزی [۱۸۸]را در فرد فراهم خواهد کرد.و به علاوه چنانچه مادران بدون برآوری کافی و مستمر نیارهای نوزاد، ارضا همزیستانه را در حداقل میزان آن بر آورند، به عطش پیوند مجدد [۱۸۹]با موضوع همزیستی خود دچار گردیده، ضمن تجربه‌ی رشد پیش‌رس(نابهنگام)ایگو[۱۹۰]، در ابتدا به مشکلاتی جدی پیرامون وابستگی مبتلا خواهد شد(ترجمه حسینی،۱۳۹۰).
جدایی وتفزد
از نظر ماهلر، فرایند رشد دو مسیر هم زمان طی می‌کند؛ نخست مسیر «تفرد » که خود مختاری درون روانی را در پی دارد و دوم «جدایی» که متضمن جدا شدن، فاصله گرفتن و تمایز یابی روانشناختی از مادر است(ماهلر،۱۹۷۵).
چهار مرحله‌ی فرعی رشد
نخستین مرحله‌ی فرعی: تمایز یابی و انگاره ی بدنی [۱۹۱]
در حدود چهار یا پنج ماهگی و در اوج وهله‌ی همزیستی، رفتارهایی از نوزاد سر می‌زند که آغاز فرایند جدایی – تفرد است. طی این وهله کودک بدنش را از مادر اندکی از طریق مهارت های حرکتی خود از آغوش او خارج و در نزدیکی او به بازی مشعول می‌شود.از حدود هفت تا هشت ماهگی، الگویی از “وارسی[۱۹۲]“دیداری مادر به مثابه نوعی کانون جهت یابی ،در کودک دیده می‌شود که نشانه‌ی مهمی از آغاز تمایز یابی بدنی و روانی از مادر است.به نظر می‌رسد نوزاذ به لحاظ دیداری دیگران را ور انداز و آن ها را با مادر خود مقایسه می‌کند. کودک آن چه را که متعلق به بدن مادر است، همچون عینک، سنجاق سینه لباس و مانند آن و همچنین آن چه را که متعلق به او نیست مورد وارسی قرار می‌دهد. ماهلر برای توصیف گذار از کودک از توجه معطوف به سوی گوش به زنگی [۱۹۳] و توجه معطوف به بیرون، از اصطلاح «از تخم در آمدن [۱۹۴]» استفاده می کند(ماهلر، ۱۹۷۵)
دومین مرحله‌ی فرعی:تمرین
دوره تمرین با مرحله تمایز یابی همپوشانی دارد و نقطه‌ی اوج “از تخم در آمدن “است. سر آغاز دوره تمرین، با توانایی نوزاد در حرکت جسمانی – سینه خیز رفتن و ایستادن –برای فاصله گیری از مادر همراه است، اگرچه او هنوز به تکیه گاه نیاز دارد. دوره‌ی تمرین به معنای دقیق، از زمان به راه افتادن آزادانه‌ی کودک آغاز می‌شود(سنت کلر۱۹۴۰؛ترجمه طهما سب، علی آقایی۱۳۸۶)
در زیر مرحله تمرین کودک از فعالیت های نوین حرکتی خود به‌وجد می‌آید. از مدار همزیستی[۱۹۵]فاصله می‌گیرید، به کشف دنیای پیرامون می‌پردازد ( ترجمه حسینی ،۱۳۹۰)
با این حال، او برای نوعی سوخت گیری [۱۹۶]هیجانی یا بی قراری تماس جسمانی یا هیجانی متناوباً به سوی مادر باز می‌گردد، عملکرد مستقل کودک در نظر برخی مادران و کودکان آن ها ارزشمند است و سوخت گیری هیجانی با حفظ فاصله، یا به بیان دیگر حفظ ارتباط از طریق ابزارهای کلامی نیز صورت می‌پذیرد(ماهلر،۱۹۷۵).
توانایی سینه خیز و سپس راه رفتن و دوری جسمانی از مادر در شکل گیری بازنمایی روانی روشنی از«من» نقشی حیاتی ایفا می‌کند. ممکن است توانایی جسمانی در جدایی از مادر با آمادگی هیجانی برای جدایی روانی منطبق نباشد(ماهلرو فورر، ۱۹۶۸
دوره تمرین در اواسط نیمه‌ی دوم سال زندگی، به راه افتادن آزادانه ی کودک منتهی می‌شود، به نظر می‌رسد به اوج باور به توانایی مطلق خویش قرار دارد، باوری که از احساس مشارکت در توانایی های جادویی مادر نشئت می‌گیرد(ماهلروفورر،۱۹۶۸). ۱۶ تا ۱۸ ماهگی نقطه‌ی عطفی در تحول کودک است زیرا کودک نوپا در این دوره در اوج حالت آرمانی شده‌ی “خود”قرار دارد. راه رقتن ایستادن بدون کمک به دیگران گام فردیت یابی آدمی است. دوره‌ای ارزشمند در تاریخچه‌ شخصی کودک محسوب می‌شود. کودک با جهان رابطه‌ای عاشقانه بر قرار می کند و گویی سرمست حالت خویش است .نارسیسسزم در نقطه‌ی اوج قرار دارد اما نسبت به احساس سرخوردگی آسیب پذیر است. سرمایه گذاری نارسیستیک بر کارکرد های خود، بر اکتشاف جهان در حال گسترش و بر سر سختی در برابر زمین خوردن های پیاپی، از خصوصیات بارز کودکان در این .دوره است دوره منفی کاری [۱۹۷]یا واکنش رفتاری همایند با فرایند تفرد یا جدایی از همزیستی مادر و کودک است. ترس از سلطه و احاطه مجدد مادر، فرایند تمایز یابی کودک را با تهدید موجه می کند. هرچه مرحله ی همزیستی با کامیابی کم تر یا انگل وارگی [۱۹۸]بیش تر همراه باشد، واکنش های منفی و نا خوشایند کودک یا به عبارتی، نحوه ابراز استقلال از جانب او شدید تر خواهد بود ( ماهلر،فورر۱۹۶۸).
سومین مرحله ی فرعی :نزدیکی مجدد
در خلال نیمه دوم از سال دوم، ایگوی در حال رشد کودک نو پا به جدایی خود ازمادر و همچنین به ناتوانی خود در دوری از مادر، پی می‌برد. کاهش احساس توانایی مطلق و افزایش احساس وابستگی ، کودک نو پا را به بازگشت به سوی مادر وا می‌دارد. به سبب رشد یافتگی مهارت های شناختی و باز نمایی در زندگی هیجانی، کودک با تجریه ی فزاینده اضطراب جدایی مواجه می‌شود و به واسطه ی آگاه شدن از جدایی «خود»دیگر بار نیاز فزاینده‌ای نسبت به نزدیکی به مادر احساس می کند، نیازی که در خلال وهله‌ی فرعی تمرین دستخوش تعلیق شده بود (سنت کلر،۱۹۴۰). ماهلر این دوره ی جدید را «نزدیکی مجدد»[۱۹۹] نامید. در این دوره کودک می‌خواهد در هریک از تجارب و مهارت های جدید خود با مادر سهیم باشد (ماهلر،۱۹۷۵). در خلال این دوره، کودک نو پا متناوباٌ اشیا مختلف را نزد مادر می‌برد و آن ها را در دامان او می گذارد. نکته قابل توجه به لحاظ هیجانی عبارت است از نیاز کودک به سهیم شدن با مادر، کودک نو پا از نیاز خود به عشق مادر آگاه است .در عین حال کودک خواستار خود مختاری هرچه بیشتر است. اما از طریق منفی کاری نسبت به مادر از این خود مختاری حفاظت می کند. در عین این حالت ممکن است به سوی پدر روی آورد، پدری که نه کاملاٌ خارج از فرایند همزیستی و نه بخشی از آن است(ماهلر،۱۹۷۵)
بحران نزدیکی مجدد حدود ۱۸ تا ۲۴ ماهگی است زمانی رخ می‌دهد که کودک با تعارض ناشی از نیاز فزاینده به مادر و محافظت از خود مختاری خویش دست به گریبان است تنش درونی کنترل بی‌قید و شرط، دوره های اضطراب شدید جدایی و سردر گمی میان نیاز به نزدیکی و خود مختاری (در بزرگسالان) همگی از تجلیات تعارض است. کم کم کودک، انداختن خود در آغوش مادر و تعقیب او را آغاز می کند. کودک نو پا مادر خود را تعقیب و تمامی حرکات او را بی وقفه دنبال می کند و تحت نظر می گیرد و هنگام دور شدن انتظار دارد مادر او را دنبال کند و در آغوش بگیرد. الگوهای از این دست حاکی از اتحاد مجدد با موضوع عشق و ترس از احاطه یافتن مجدد اوست.(ماهلر ،۱۹۷۵)
چهارمین مرحله ی فرعی :فردیت و پایداری موضوع هیجانی
چهارمین وهله‌ی فرعی از جدایی – تفرد عمدتاٌ سومین سال زندگی را در بر می گیرد و نقطه پایان مشخصی نیز بر آن منظور نیست.دستیابی به درجاتی از پایداری موضوع و تثبیت فردیت ،کارکرد این دوره است.(ماهلر،۱۹۷۵)
زمانی که مرحله‌ی آشتی با موفقیت سپری شود کودک در زیر مرحله ی بعدی توانایی ثبات موضوع را توسعه خواهد داد.اگر مادر کودک جدا شونده [۲۰۰]با خشم ،طرد یا آسیب زدن پاسخ دهد و چنانچه مادر به کودک بازگشت کننده [۲۰۱] با افسردگی یا فاصله گزینی عکس العمل نشان دهد کودک در این مرحله زیر مرحله تثبیت [۲۰۲]خواهد شد.کودکی که با جدایی و بازگشتی دوباره در حال تجربه ی استقلال در عین دلبستگی بوده با فیکسیده شدن در زیر مرحله ثبات موضوع، در تعارضی مهم گیر خواهد کرد .تعارض میان آرزوی بازگشتی به دلبستگی همزیستانه [۲۰۳]و اشتیاق برای خود مختاری.و سرانجام او را به توسعه‌ی روابط موضوع کامل (۲۴تا ۳۶ماهگی)،کودک روابط را اساساٌ خوب اما در عین حال دارای کیفیت هایی غیر ایده ال تجربه می‌کند.کودک در زیر مرحله ثبات موضوع فادر است تزلزل و دو گانگی را تحمل کند؛او حالا می تواند همزمان با عاشق مادر بودن ،از دستش خشمگین هم بشود.در ثبات موضوع کودک قادر می‌شود از خود و موضوع های مهم تصویری با ثبات در ذهن ایجاد کند.( ماهلر،ترجمه حسینی: ۱۳۹۰)
نتیجه تصویری برای موضوع افسردگی
موضوع مورد نظر ماهلر ، عمدتاٌ مادری است که کودک انرژی هیجانی مثبت خود را بر آن نیروگذاری کند (ماهلر۱۹۷۵)شکل گیری انگاره ی مادر نتیجه‌ی فرایندی طولانی مدت است که درآن جنبه های «خوب » و «بد» موضوع در فالب نوعی باز نمایی درونی تلقیق می شوند. به موازات تشکیل بارنمایی موضوعی کلی ، کودک نوعی انگاره ی‌وحدت یافته را بر مبنای همسان سازی[۲۰۴] ایگو شکل می‌دهد در این وهله فرعی کارکرد های شناختی پیچیده به تدریج تکوین می‌یابد و ارتباط کلامی [۲۰۵]به آهستگی جایگزین دیگر شیوه های ارتباطی می‌شود وهمچنین مقدمات شکل گیری سوپرایگو پدیدار می‌شود و ایگو و کارکرد های آن به سرعت رشد می یابند. از مهم ترین وظایف ایگوی در حال رشد در این مقطع آموختن نحوه ی مقابله با سائق پرخاشگری است. اصل واقعیت به تدریج جایگزین اصل لذت می‌شود و توان واقعیت آزمایی [۲۰۶]ایگو افزایش می‌یابد(ماهلر۱۹۷۵). به تعبیر فرویدی، کودک هنوز عمدتاٌ در مرحله ی مقعدی و در مرحله ی آلتی [۲۰۷]قرار دارد. برخی کودکان احتمالا ٌبه سبب ترس از تسلط یابی مجدد مادر، فعالانه به سوی پدر روی می‌آورند. فرایند جدایی درون روانی از مادر همچنان ادامه می‌یابد و منفی کاری های کودک برای رشد مداوم احساس هویت در او امری ضروری است (ماهلر،۱۹۷۵).

 

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت 40y.ir مراجعه نمایید.

 

نظریه ی روابط موضوعی اتو کرنبرگ

 

(رویکرد ترکیبی)
کرنبرگ دو هدف نظری داشته است: ۱) تلفیق نطریه‌ی روابط موضوعی با نطریه‌ی غرایز در روانکاوی و ۲) فهم حالات مرزی و شخصیت نارسیستیک به مثابه زیر گروهی از حالات مرزی) از طریق مدلی مفهومی که در آن نطریه‌ی غرایز و نظریه‌ی روابط موضوعی شده است(کرنبرگ،۱۹۷، ۱۹۷۵ )
نظریه‌ی روابط موضوعی اساساٌ به واسطه کارها و تاثیرات ایجاد شده توسط کرنبرگ بود که در روان تحلیلی امریکایی جا باز کرد. یافته های کرنبرگ اصلی ترین عامل تاثیرگذاری نظریه‌‌ی روابط موضوعی بر روان پزشکی و روان شناسی عمومی امریکا بود. نظریه‌ی روابط موضوع بدان جهت نزد کرنبرگ ارزشمند است که می تواند برای اختلات شدیدتر از نورزها تبینی ارائه دهد. این نظریه به روشن ساختن مسائل ساختاری کمک کرد و در مسائل بالینی گروه ها ی کوچک و مشکلات زناشویی بینشی نوین فراهم آورد(سنت کلر،۱۹۴۰).

 

موضوع

 

کرنبرگ واژه‌ی موضوع را معمولا ٌبرای اشاره به موضوع‌های انسانی به کار می‌برد؛ بدین ترتیب ، موضوع عبارت است از انگاره ی ذهنی[۲۰۸] یک شخص ، که با عواطف رنگ آمیزی شده است. کرنبرگ در آثار خود، چگونگی شکل گیری ساختارهای ذهنی در دنیای درونی فرد را بررسی می‌کند. ساختارها یا به عبارتی الگوهای روان شناختی پایدار، از آن رو به وجود می‌آیند که کودک روابط اولیه‌ی خود با افراد محیط، خصوصاٌ مادر را درونی سازی می‌کند. کرنبرگ از این رابطه با عنوان «رابطه‌ی موضوعی درونی شده»، نام می‌‌برد که در فرایند رشد به گونه‌ای درونی و بیرونی بسط می‌یابد؛ به شکل بیرونی به روابط پیچیده‌تری با افراد حاضر در محیط می‌ انجامد و به لحاظ درونی، به ساختار‌های سنتی اید، ایگو و سوپر ایگو تبدیل می‌شود رابطه با مادر همچون تعامل با یک شخص در محیط، به یک رابطه‌ی موضوعی درونی شده بدل می‌شود و واحد ی را شکل می‌دهد که دارای سه بخش است: انگاره‌ی موضوع در بافت محیطی آن، انگار‌ ی خود در تعامل با موضوع و عواطف ملازم با انگاره‌ی خود که تحت تا ثیر سائق های حاضر در زمان تعاملات بین شخصی قرار دارند(کرنبرگ،۱۹۷۶) . به بیان ساده تر ،واحدهای رابطه ی موضوعی درونی شده عبارت‌اند از انگاره‌ی خودانگاره موضوع واحساس یا “گرایش عاطفی “[۲۰۹]که این دو انگاره را به یکدیگر پیوند می‌دهد (کرنبرگ، ۱۹۸۰) .به باور کرنبرگ ساختار سنتی اید، ایگو و سوپر ایگو از این ساختار ها سر بر می‌آورند و متمایز می شوند. عناصرمقوم ساختار های روانی، تجارب«ارتباطی»هستند که باری عاطفی دارند (کرنبرگ و میچل۱۹۸۳؛ ازسنت کلر ۱۹۴۰،ترجمه ،طهماسب،علی آقایی،۱۳۸۶)
دوپاره سازی
دوپاره سازی [۲۱۰]هم فعالیتی دفاعی است و هم کارکردی بهنجارکه طی رشد روی می‌دهد. کرنبرگ از مفهوم دو پاره سازی برای فهم فرایند تفکیک بازنمایی های خوب و بد از «خود» و موضوع در مراحل اولیه‌ی رشد سود برد . او همچنین دوپاره سازی را مکانیزمی خصیصه‌ای [۲۱۱]در شخصیت های مرزی می پنداشت(کروتستین، ۱۹۸۱:۷۵) مکانیزم دو پاره سازی، عواطف بد را از یکدیگر جدا نگاه می‌دارد و مانع تراکم آن ها می‌شود تا در این دنیای درونی چند پاره اضطراب به تمام تجارب کودک نفوذ نکند و عواطف خوب او را به یکدیگر پیوسته‌اند نابود نسازد. اضطراب بیش از حد، فرایند‌های نظم دهنده و سازمان بخش شکل گیری ساختار های روانی را با وقفه مواجه می‌سازد و اجزای محوری شخصیت فرد طی رشد از سایر اجزاء آن منفک و گسسته می‌شوند.( سنت کلر،۱۹۴۰ا)
کرنبرگ معتقد است گسست‌های ایجاد شده در فرایند‌های هنجار تحولی، آسیب شناسی روان بزرگسال راتبیین می‌کند. شدت گسیختگی و سنی که وقفه در آن ایجاد می‌شود نیز تعیین کننده‌ی نوع آسیب شخصیت[۲۱۲] و چگونگی و زمان بروز اختلال خواهد بود (کرنبرگ و میشل،۱۹۸۳؛به نقل حسینی،۱۳۹۰ )
ساختار های روانی

برچسب ها :

ناموجود