ترس از خیانت، دلیل شکست زوج جوان در زندگی مشترک

heart

سعید فکر می‌کند همسرش به او خیانت کرده است. به همین دلیل تصمیم دارد از او جدا شود، اما نگار این اتهام را نمی‌پذیرد و تعصب بیجای سعید را دلیل اصلی اختلافاتشان می‌داند. آنها پنج ‌سال قبل با هم ازدواج کردند و اکنون برای جدایی به دادگاه خانواده شماره دو تهران مراجعه کرده‌اند. هردو معتقدند ازدواجشان از ابتدا اشتباه بوده و نباید بدون شناخت، ازدواج می‌کردند؛ هرچند آنها فامیل هستند، اما تا قبل از این‌که تصمیم به ازدواج بگیرند، آشنایی کافی نسبت به یکدیگر نداشتند.

پرده اول؛ روایت سعید

ده ساله بودم که پدر و مادرم از هم جدا شدند. من و دو خواهرم با پدرم زندگی می کردیم و بعد از جدایی آنها، هیچ وقت مادرم را ندیدم. او بعد از این که از خانه پدرم رفت، با پدربزرگم زندگی می کرد و وقتی وارد دانشگاه شدم و دنبالش گشتم، متوجه شدم ازدواج کرده و تمایلی هم به دیدن ما ندارد. من و خواهرانم همگی آدم های موفقی بودیم. تحصیلکرده بودیم و هرکداممان شغل مناسبی داشتیم. من به عنوان مهندس در یک شرکت بزرگ کار می کردم. ظاهرا همه چیز خوب بود، اما جدایی پدر و مادرم خیلی روی ما تاثیر گذاشته و اثراتش تا آن زمان هم از بین نرفته بود. به همین دلیل همه مان به لحاظ روحی مشکلی داشتیم، بخصوص این که پدرم بعد از مادرم با زنی ازدواج کرد که بچه دار نمی شد. فریده زن خوبی است، اما هیچ وقت حوصله ما را نداشت و مهربان نبود. با این حال برایمان غذا درست می کرد و کارهایمان را انجام می داد؛ البته وقتی پدرم نبود، از دستش کتک هم می خوردیم. او هیچ وقت جای مادرمان را نگرفت. همیشه وقتی کار بدی می کردیم، به مادرمان فحش می داد. این کارش خیلی ناراحتم می کرد.

من در دوران کودکی و نوجوانی نفهمیدم پدر و مادرم به چه دلیل از هم جدا شدند و چه اتفاقی بین آنها افتاد. تازه وارد دانشگاه شده بودم که متوجه شدم خیانت، عامل اصلی جدایی پدر و مادرم بود. مادرم به پدرم خیانت کرده بود. پدرم بعد از این که موضوع را فهمید، از مادرم جدا شد و بعد هم اجازه نداد مادرمان را ببینیم. اگر تا آن زمان فکر می کردم پدرم عامل بی مادر بودن من است، از آن به بعد مادرم را مقصر می دانستم. او سه فرزند داشت و نباید این کار را می کرد. اگر مادرم در زندگی اش اشتباه نمی کرد، من طعم تلخ داشتن نامادری را نمی چشیدم و پدرم را هرشب کنار پنجره در تاریکی سیگار به دست نمی دیدم.

مادرم عامل تمام غصه های من و خواهرانم بود. من بدبختی های زیادی داشتم که اگر مادرم بود، این اتفاقات نمی افتاد. از آن به بعد مادرم در ذهنم مرد. هیچ گناهی از نظر من به اندازه خیانت، بزرگ نبود. با این که سعی می کردم به زندگی خودم برسم، هیچ وقت نتوانستم این موضوع را در درونم حل کنم. به همین دلیل هم از ازدواج فراری بودم. پدرم اصرار داشت زن بگیرم، اما قبول نمی کردم تا این که بعد از سال ها، دخترعمه ام نگار از سوئد به ایران آمد. عمه ام سال ها بود خارج از ایران زندگی می کرد. من و نگار رابطه خوبی با هم برقرار کردیم و عاشقش شدم. با همه ترسی که از ایجاد رابطه با جنس مخالف داشتم، تصمیم گرفتم دلنگرانی هایم را به نگار بگویم. موضوع جدایی پدر و مادرم را تعریف کردم و به او گفتم نگران این هستم که روزی به من خیانت شود و دوباره آسیب ببینم، اما او با این که از ترسم خبر داشت، بعد از ازدواجمان این کار را کرد.

نگار به خواستگاری من جواب مثبت داد و باهم ازدواج کردیم، اما هیچ وقت زندگی خوبی نداشتیم. از همان اول دعوا و درگیری بین ما زیاد بود تا این که چند ماه قبل متوجه شدم او با یکی از همکلاسی های سابقش در سوئد چت می کند و با او رابطه عاطفی برقرار کرده است. آنچه همیشه عذابم می داد، سرم آمده بود. نگار از همان ابتدا هم فقط می خواست ازدواج را تجربه کند و دلبستگی ای به من نداشت. او هیچ وقت به خواسته های من اهمیت نمی داد و هرکاری می خواستم انجام دهد، برعکسش را عمل می کرد. من او را دوست داشتم، اما نمی توانم با عذابی که به من داده، او را ببخشم.

پرده دوم؛ روایت نگار

تهمت ها و رفتار سعید غیرقابل تحمل است و با رفتارهایی که دارد، با هر زن دیگری ازدواج کند، باز هم شکست خواهد خورد. او هیچ توجهی به آزادی های فردی افراد ندارد و مرتب در هر چیزی دخالت می کند. من دوست داشتم در ایران زندگی کنم و به همین دلیل هم برگشتم.

روزی که با سعید آشنا شدم، از فرودگاه به خانه دایی ام که پدر سعید است، رفتم. البته برای دیدار رفته بودم، نه سکونت. می خواستم خانه ای اجاره کنم، اما دایی خیلی اصرار کرد در خانه او بمانم. گفت خانه بزرگ است و اتاق هم زیاد داریم، لزومی ندارد فعلا خانه اجاره کنی. وقتی ماندنت در ایران قطعی شد، خانه اجاره کن. در چندماهی که خانه دایی بودم، ارتباطم با سعید بیشتر شد. ما خیلی با هم بیرون می رفتیم. سعید مردی دوست داشتنی است و من عاشقش شدم و باهم ازدواج کردیم. مثل هر دختری دوست داشتم خوشبخت شوم و تا آخر عمر با شوهرم زندگی کنم، اما به محض این که با سعید عقد کردم، بهانه گیری هایش شروع شد. مرتب به من می گفت فلان لباس را نپوش، با فلان آدم حرف نزن، فلان ساعت روز بیرون نرو. دستورهایی که می داد مرا خیلی اذیت می کرد. مدتی بعد تلفن هایم را کنترل می کرد و بعد هم نوبت ایمیل هایم رسید.

من از این که مرتب کنترل شوم، خیلی بدم می آمد و ناراحت بودم. درک می کنم که سعید از خیانت ضربه خورده ، اما این موضوع به من ربطی ندارد. این که او بخواهد انتقام کارهایی را که مادرش کرده و ضربه ای را که از سوی او خورده، از من بگیرد اصلا درست نیست. من گاهی با دوستانم در سوئد صحبت می کنم و این موضوع را انکار نمی کنم. برای یکی از دوستانم درددل هم کرده ام که شوهرم چه رفتارهایی با من دارد، اما با هزاران کیلومتر فاصله چطور می توانم به سعید خیانت کنم. به نظرم تصمیم درستی گرفتیم. ما باید از هم جدا شویم. بعد از این جدایی دیگر فکر نمی کنم در ایران بمانم و به سوئد برمی گردم، چون هر گوشه این شهر مرا یاد سعید می اندازد؛ مردی که زندگی ام با او به جایی نرسید. اگر سعید بخواهد همین طور به زندگی اش ادامه دهد، قطعا خودش هم ضربه خواهد خورد. با هر زنی بدرفتاری کنی، واکنش نشان می دهد. اگر سعید به من اعتماد می کرد و اذیتم نمی کرد و مرتب مرا سین جیم نمی کرد، می توانستیم خوشبخت باشیم، ضمن این که مساله جدایی را هم او خودش با من مطرح کرد. گفت نمی تواند به این زندگی ادامه بدهد. او حق دارد. هیچ کس نمی تواند زندگی پر از تنش را تحمل کند. من هم نمی توانم به این وضع ادامه بدهم، پس بهتر است همه چیز را تمام کنیم و هرکس پی زندگی خودش برود.

سولماز خیاطی

نظر کارشناس

اهمیت مشاوره پیش از ازدواج

عاطفه​کشاورزی/ مشاور خانواده

با توجه به گفته های دو طرف پرونده، به نظر می رسد سعید از نوعی سوءظن بیمارگونه رنج می برد که دلیل آن هم اتفاقی است که در گذشته تجربه کرده است. ما اطلاع نداریم بین پدر و مادر سعید چه گذشته، اما افرادی که در دوران کودکی و نوجوانی شاهد خیانت والدین خود بوده اند، احتمال دارد در آینده نسبت به جنس مخالف بدبین شوند.

سعید در حرف هایش بر این موضوع تاکید کرده است. او می گوید از همان اول از ازدواج واهمه داشت و می ترسید همسرش به او خیانت کند. همین ترس سبب شده او بشدت شکاک شود و هر رفتار همسرش را گامی در جهت خیانت تلقی کند. سعید و افرادی مثل او به روان درمانی و مشاوره نیاز دارند؛ زیرا چنین اشخاصی هم اطرافیان و هم خودشان را بشدت آزار می دهند. اگر این زوج قبل از ازدواج به مشاور مراجعه می کردند و سعید احساساتش را مطرح می کرد، می شد از تنش در زندگی آنها پیشگیری کرد.

به همین سبب مشاوره پیش از ازدواج، اهمیت فوق العاده دارد و می تواند جلوی بسیاری از مخاطرات را بگیرد.

About the author