رساله عدل و انصاف- قسمت ۷

  • فقها
  • فقها نیز در عباراتشان تفاوتی میان دو این دو واژه ننهادهاند و جایی مشاهده نشده معنایی از انصاف اراده شود که اعطای حق ذی حق نباشد؛ از این رو میتوان گفت در فقه میان این دو واژه، تفاوتی دیده نمیشود.

    1. معلمان اخلاق و فیلسوفان

    در میان فیلسوفان بزرگ عبارتی که بیانگر تفاوت میان این دو واژه باشد، یافت نشد[۱۲۷]. البته علامه جعفری در شرح نهجالبلاغه در حالیکه از جهاتی عدالت و انصاف را یکی میداند، تفاوتی را بیان کردهاند:
    « انصاف همان عدالت است که مایهی قوام حیات بشرى است، هر دلیلى که براى ضرورت عدالت در روابط انسانها، حتّى در رابطهی انسان با خویشتن و با خدایش اقامه شود، در حقیقت براى ضرورت انصاف هم اقامه شده است، تفاوتى که ممکن است میان عدالت و انصاف در نظر گرفت، این است که انصاف غالباً در مواردى به کار مى‏رود که انسان عدالت را با دریافت ضرورت و ارزش آن و به حکم وجدان خود، اجرا نماید. لذا وقتى که مى‏گوئیم یا مى‏شنویم : فلانى شخص منصفى است، در حقیقت شخصى را در نظر مى‏آوریم که عدالت را با استناد به احساس والاى درونیش بدون اجبار برونى اجرا مى‏نماید. ضدّ انصاف عبارتست از ظلم و تعدّى ناشى از عدم احساس والا دربارهی عدل و داد.» [۱۲۸]
    شاید با همین لحاظ است که در فرهنگ فلسفی انصاف را اینگونه تعریف کرده:
    « انصاف به اصطلاح ما عبارت است از آگاهى خود بخودى صادق نسبت به آنچه عدل یا ظلم است…همچنین به سازگارى و توافقى که انسان بین رفتارش و شعورى که به عدالت دارد، برقرار مى‏کند، انصاف گفته مى‏شود. بنابراین هر کس رفتار خود را با مثال اعلاى عدل منطبق کند، منصف است»[۱۲۹]
    لیکن با توجه به آنچه در قسمت روایات مطرح شد، این دیدگاه با توجه به انصاف فردی صادق است و در انصاف اجتماعی این تفاوت به چشم نمیخورد.
    در کتب اخلاقی نیز همین نکته به چشم میخورد. انصاف فردی صفتی در مقابل حمیت و تعصب مطرح شده و انصاف اجتماعی دقیقاً هم معنی عدالت اجتماعی آمده است: به عنوان مثال ملا احمد نراقی در معراج السعاده، زمانی که به بیان صفات رذیله و اخلاق جمیله که متعلق به قوه غضبیه پرداخته، صفت کتمان حق را رذیله و در مقابل آن صفت انصاف را مطرح نموده:
    «ضد عصبیت و کتمان حق، انصاف و ایستادن بر حق است و این دو، از صفات‏کمالیه‏اند…. حضرت پیغمبر – صلى الله علیه و آله – فرمودند که: «ایمان بنده، کامل نیست تا در او سه خصلت‏بوده باشد: انفاق در راه خدا با وجود تنگدستى و انصاف دادن از خود و سلام کردن»[۱۳۰].
    در قسمت دیگری زمانی که عدالت را به عنوان سر منشأ کمال و سعادت و والاترین فضیلت معرفی میکند، آن را به سه دسته تقسیم مینماید و انصاف را در دستهی دوم اقسام عدالت جای میدهد:
    «دوم: عدالتى که در میان مردم است، و از بعضى نسبت‏ به بعضى دیگر حاصل‏مى‏شود، از ادا کردن حقوق و رد امانات، و انصاف دادن در معاملات، و تعظیم بزرگان و احترام پیران، و فریادرسى مظلومان و دستگیرى ضعیفان.[۱۳۱]»
    آنچه که به عنوان صفت بالاتر و افضل از عدالت معرفی شده تفضل، احسان و ایثار است[۱۳۲]:
    «توسط عدالت مانند توسط دیگر فضایل نیست؛ چه دو طرف عدالت جور است. و هیچ فضیلت دیگرى یافت نمى‏شود که طرفین آن یک رذیلت‏ باشد. جور هم طلب زیادت است و هم طلب نقصان …. با این بیان ممکن است شبهه‌ای وارد شود که تفضل امرى پسندیده محسوب است، در حالى که داخل عدالت نیست، چون تفضل زیادت از عدالت است و هر چه از حد وسط دور باشد چه نقصان چه زیادت، مذموم است؛ لذا به نظر مى‏رسد که تفضل رذیلت است. پاسخ این شبهه آن است که تفضل احتیاط در عدالت‏بود؛ و به عبارت دیگر، تفضل عدالت است و زیادت. متفضل، عادلى است که در عدالت محتاط است و منظور او از تفضل آن است که نفع کم‏ترى به خود و بیش‏ترى به دیگران اختصاص دهد؛ لذا این معنا از مقوله رذیلت نیست. به همین دلیل، تفضل از عدالت‏شریف‏تر است؛ چون مبالغه در عدالت است و نه امرى خارج از آن‏»[۱۳۳] . « آن چه گفتیم تفضل، احتیاط و مبالغت در عدالت است، قولى عام نیست؛ چون عادل فقط از نصیب و بهره‌ی خود مى‏تواند این مبالغه در عدالت را به جاى آورد؛ ولى مثلا اگر عادلی، میان دو نفر حکم کند، چاره‏اى جز رعایت مساوات نیست.»[۱۳۴]
    ممکن است اشکال شود که شاید منظور ایشان از تفضل همان انصاف بوده؛ لیکن این اشکال وارد نیست؛ چرا که با مراجعه به نظرات این دسته از اندیشمندان، در عباراتشان تفاوت معنایی میان عدالت و انصاف یافت نمیشود و در بسیاری موارد آنها را به جای هم به کار میبرند.[۱۳۵]
    مرحوم نراقی به صراحت انصاف را از اقسام عدالتى که در میان مردم است، دانسته و مقتضاى این قسم از عدالت را، آن میداند که انسان به حق خود راضى بوده و ظلم روا ندارد و تا حد امکان، حقوق برادران دینى خود را به‏جا آورد.[۱۳۶]
    به علاوه اگر تفضل همان ایثار باشد، برای قضاوت و داوری بین مردم نمیتوان آن را به کار برد، چرا که فرد محسن چیزی از حق خود می‌بخشد، ولی قاضی چون ذی‌نفع نیست، نه اجازه دارد از حق هیچ کدام کم بگذارد و نه معنا دارد که از حق خود بگذرد[۱۳۷]. بنابراین احسان وتفضل در ارتباط و مناسبات اجتماعی بین دو نفر مطرح می‌شود و نه در قضاوت.
    شاید گفته شود که اینگونه نظرات در مورد انصاف، ناشی از این تصور است ک

    منبع فایل کامل این پایان نامه این سایت pipaf.ir است

    ه عدالت ممکن است یک امر قراردادی باشد (و آن در صورتی است که به معنای قانون در نظر گرفته شود)، ولی انصاف همیشه در عمق جان همهی انسانها نهفته است و از وجدان برمیخیزد؛ تحلیل و نقد این دیدگاه به بخش حقوقی واگذار میشود.
    تحلیل و بررسی
    با توجه به اینکه عدالت دارای جنبهها و کاربردهای متفاوتی است و یکی از جنبههای آن عدالت اجتماعی است، انصاف در این بُعد با آن وجه اشتراک دارد. آنچه مسلم است، مرتبهی بالاتر از عدالت، تفضل و ایثار است که چون فقیه یا قاضی ذیحق نیست، معنا ندارد که در تشخیص انصاف از خودگذشتگی نشان دهد. فقیه موظف است معین کند که حکمی را موافق با عدالت صادر کند، ولی تفضل و از خودگذشتگی موضوعی است که طرفین دعوا از بُعد اخلاقی به آن موظفند.
    شاهد بر این سخن روایاتی است که از ائمه‌ی معصومین (:) پیرامون ایثار و تفضل وارتباط آن با انصاف و عدل نقل شده است؛ به عنوان نمونه در یکی از روایات حضرت علی (:) صراحتاً امر فرموده، در مقابل مؤمنین ایثار و ازخودگذشتگی داشته باش، ولی با دیگر مردم به انصاف برخورد کن. از این حدیث مشخص می‌شود ایثار در مناسبات اجتماعی جایگاه بالاتری دارد که لازم است با برادر ایمانی خود ازخودگذشتگی به خرج دهیم.[۱۳۸]
    بنابراین آنچه که در مورد انصاف گفته شده که اجرای عدالتی است که با استناد به احساس والای درونی فرد بدون اجبار بیرونی انجام شده و از عمق وجدان انسان برخاسته، اگر منظور این است که انصاف فضیلتی بالاتر از عدالت است، که بیان شد این سخن بیوجه است؛ مگر اینکه قائلین به این سخن، عدالت را به معنای قانون و انصاف را اجرای تام و کامل حق توسط قاضی، بدانند، که تفصیل این نظر در بخش حقوقی خواهد آمد. بنابراین اگر عدالت را به معنای اعطاء کل ذی حق حقه بدانیم، انصاف نیز به همان معناست و هیچ تفاوتی میان این دو واژه وجود ندارد.
    با توجه به آنچه گذشت، میتوان گفت در متون دینی دو معنای متمایز از عدل و انصاف ارائه نشده است؛ از اینرو در این رساله قاعده را به نام عدل و انصاف ارائه نمودهایم و اگر در مباحث فصل دوم فقط از عدالت سخن گفته شده، بدین دلیل است که در کتب مرتبط با آن فصل، اصطلاح انصاف به کار برده نشده و ما نیز از آوردن آن احتراز نمودهایم.

    1. نسبت عدل و قسط

    واژه‌ی قسط که در قرآن ۲۳ بار به‌کار رفته است، به معنی دادگری و اعطاء حق می‌باشد[۱۳۹]. البته این واژه معانی دیگری مانند جور وعدول ازحق یا سهم و نصیب نیز دارد؛ ولی مسلم است که باب افعال واژه‌ی قسط فقط به معنای اجرای عدالت به‌کار می‌رود. [۱۴۰]
    در تفاوت عدل و قسط گفته شده که قسط نوعی عدل است که جلوه‌ی بیرونی و ظهور و بروز خارجی دارد، مثل عدالتی که در وزن کردن اشیاء به‌کار می‌رود و لذا به ترازو و پیمانه قسط نیز می‌گویند.[۱۴۱]
    همین تفاوتی که لغویون ذکر کرده‌اند و استعمالات و کاربردهای این واژه در آیات قرآن [۱۴۲] به خوبی نمایان‌گر این معناست که قسط عدالت اجتماعی است و اقساط اجرای این عدالت ظاهر و آشکار است.[۱۴۳] از آن‌چه گذشت می‌توان نتیجه گرفت اقساط و انصاف در حقیقت هر دو مبین یک معنا هستند؛[۱۴۴] همین دلیل است که واژه‌ی انصاف در آیات قرآن نیامده و معنای آن را اقساط تأمین کرده است.

    1. نسبت عدل و مساوات

    مساوات از ریشه‌ی سیی می‌باشد؛ ریشه‌ی این واژه به معنای مثل بوده و باب مفاعله آن به معنای برابری و تماثل برقرار کردن بین دو چیز است.[۱۴۵]
    در برخی کتب لغت و تفسیر، واژه‌ی سواء که با مساوات هم ریشه است، به معنای عدل و عدالت در حکم نیز آمده است[۱۴۶]. از این رو برخی عدالت را مقتضی مساوات می‌دانند[۱۴۷] .
    به همین دلیل در تعریف اصطلاحی عدالت اختلاف نظر پیش آمده است؛ برخی معتقدند عدالت‌ یعنی‌ مساوات‌؛ عدل‌ همان‌ برابری‌ یا به‌ تعبیر دقیق‌تر مشابهت‌ است؛ یعنی‌ همه‌ افراد انسانی‌ باید امکانات‌ برابر و مشابه‌ داشته‌ باشند تا عدالت‌ تحقق‌ یابد؛ بنا بر این نظر، از آن‌جا که انسان‌ها از لحاظ خرد و ارزیابیهاى ذهنى و به طورکلی خلقت و آفرینش یکسان هستند، باید در جامعه نیز با آن‌ها رفتار یکسان انجام پذیرد. آن‌چه در جامعه باعث نابرابرى شده، یک امر اجتماعى است، نه یک امر فطرى و طبیعى که به شایستگیهاى بدو تولد انسانها برگردد؛ انسان‌ها در بدو تولد با شایستگی‌های برابر به دنیا آمده‌اند و باید تا آخر عمر به‌صورت یکسان با آن‌ها برخورد شود و امکانات و قوانین یکسان برایشان در نظر گرفته شود.[۱۴۸]
    با یک نگاه تاریخی به این دیدگاه ملاحظه میشود که ابتدا سوفسطائیان و سپس افلاطون در جامعهی یونانی و رواقیون در جامعهی جهانی، به اصل برابری انسانها اشاره کردهاند. در تاریخ غیر از این سه مورد، در هیچیک از آیینها و فرهنگهای موجود در ایران، هند، مصر یا دین یهود، مسیحی و اسلام آثاری از اعتقاد به برابری انسانها دیده نمیشود.
    در عصر جدید در آثار دکارت و جان لاک نشانههای اعتقاد به برابری انسانها دیده میشود. لاک صراحتاً تساوی بین انسانها را بیان کرد:
    « عقل که همان قانون طبیعت است، به نوع بشر که جز بر پایهی مشورت با عقل عمل نمیکند، میآموزد که تمام افراد برابر و مستقلاند.»[۱۴۹]