سلامت خانواده اصلی، حمایت اجتماعی، توانایی حل مشکل خانواده و عملکرد ازدواج- قسمت ۷

۲-۲-۲-۲-۷- مدل بیورز[۶۴]۲

 

الگوی سیستمی بیورز که توسط بیورز در سال ۱۹۸۱ توصیف شده است، حاصل پژوهش در زمینه کارکرد خانواده­های بهنجار است. این الگو به منظور تهیه یک سیستم طبقه ­بندی برای درمانگران، مبتنی بر پژوهش­های سیستم یکپارچه و شیوه ­ها و شایستگی­های زوجین و خانواده­های سالم و ناسالم، گسترش یافته است (نیکولز و شوارتز، ۱۹۹۱).
ابعاد مدل بیورز
استقلال: بعدی پیوستاری و پایان­ناپذیر، مربوط به قابلیت نظام خانوادگی در راهگشایی و تشویق اعضا به نقش کامل در اتخاذ تصمیم، بعهده گرفتن مسئولیت خود و گفتگو با سایرین است.
انطباق­پذیری: بعدی پیوستاری و پایا­ن­ناپذیر، مربوط به قابلیت خانواده برای ایفای نقش کامل در ایجاد تغییر و پذیرش تفاوت اعضای خانواده است.
گرایش به مرکز- گریز از مرکز: یک بعد منحنی و سبک­گرایانه با سبک­های افراطی همراه با خانواده­های بشدت مختل و بیشتر خانواده­های شایسته از سبک افراطی اجتناب می­ کنند.
انعطاف­ناپذیری: ناتوانی در تغییر به شمار می­آید. هرچه خانواده­ها پر هرج و مرج­تر باشند، نسبت به فقدان کانون مشترک توجه انعطاف­پذیرترند.
به شدت مختل: پایین­ترین سطح کارکرد در طول پیوستار انطباق­پذیری، بوسیله تعریف نارسای مرزهای نظام فرعی و سردرگمی نسبت به اعضای غیر مستقل که کمتر ارتباط واضح و غیر پاسخگویانه را می­پذیرند ظاهر می­ شود.
مرزی: سطحی از کارکرد مابین متوسط و بشدت مختل که بواسطه تلاش­ های مستمر و بی­اثر جهت رها­ساختن نظام خانواده از سردرگمی بوسیله تلاش­ های ساده­گرایانه و اغلب سخت­گیرانه در کنترل، ظاهر می­گردد.
متوسط: خانواده­هایی که نوعاً سالمند اما بوسیله مرزهای نسبتاً واضح ولی انتظارات دائمی در مورد کنترل و کنترل­شدن فرزند را محدود می­ کنند (بارکر، ۱۹۸۱).
انواع خانواده براساس مدل بیورز
۱) خانواده­های با کارکرد بد: در میان این خانواده­ها بهم­پیوستگی و امید نخستین کمبودهاست. بهم تنیدگی، نبود قدرت انتخاب­گری و تناقض­های حل­نشده از ویژگی­های این زوج­هاست. خانواده­های ناسالم مرکزگریز بعنوان خانواده­هایی که نیاز به گرمی و نزدیکی را منکر هستند، در مقابل خانواده­های ناسالم مرکزگرا که خشم خود را انکار می­ کنند و تمایل به جدایی دارند، توصیف می­شوند. در نزد خانواده های مرکزگرا عشق و دوست­داشتن به معنای آن است که زن و شوهر یکسان بیندیشند و احساس کنند. روان­پریشی گه­گاه از مشکلات خانواده­های ناسالم و مختل است. بیورز پی برد که رویکرد کلی او متمرکز است بر روابط، ارتباط­ها، مرزها و انتخاب رویکردی نسبتاً سالم و کارآمد در کار با زوج­ها و خانواده­هاست.
۲- خانواده­های مرزی: افراد در این خانواده­ها دشوارترین گروه­ها برای درمان هستند. آنان با توجه افراطی­شان برای کنترل­کردن شناسایی می­شوند و اغلب دارای ماهیت عجیب و نامأنوسی هستند.
۳- خانواده­های متوسط: به نظر بیورز این نوع خانواده، آسان­ترین و کامرواترین خانواده­ها برای درمان هستند. خانواد­های مرکزگرای متوسط کمتر دارای مشکلات اخلاقی هستند و تجربه­های موفقیت­آمیزی از صمیمیت و نزدیکی در مقایسه با زوج­ها و خانواده­های دیگر دارند.
۴- خانواده­های مناسب: در این خانواده­ها مهارت­ های مذاکره و ارتباط کمرنگ و جهت­یابی­های همراه با کنترل بیشتر شده است و تمایل دارند تعارض­ها را با ارعاب و یا فشارهای مستقیم حل کنند. مداخله­های درمانی اعتماد، صمیمیت و احترام را در این نوع خانواده­ها کاهش می­دهد. والدین در این خانواده­های مناسب به نقش والدینی خود و کار و تلاش سخت توجه دارند.
۵- خانواده­های مطلوب: این نوع خانواده­ها دارای کارکرد بسیار خوب هستند و از حس قوی فردیت همراه با مرزهای روشن برخوردارند. سلسله مراتب در آن­ها دارای ساختار انعطاف­پذیر تعریف شده و مورد قبول اعضای خانواده است. در این خانواده­های انطباق یافته، همه در جستجوی نزدیکی و صمیمیت هستند و معمولاً با احترام، قابلیت مذاکره و ارتباط روشن با یکدیگر مرتبطند. تعجب آور نیست که چنین خانواده­هایی بندرت نزد درمان­گران و در کلینیک­ها مشاهده می­شوند (کارلسون[۶۵]۱، اسپری[۶۶]۲ و لویس[۶۷]۳، ۱۹۹۷).
۲-۲-۲-۲-۸- مدل بوئن
بوئن و پیروانش، خانواده را همانند یک واحد عاطفی وابسته می­بینند. تغییر در یک بخش نظام خانوادگی در بخش­های دیگر و در خانواده بعنوان یک بخش تغییراتی بوجود خواهد آورد. هر خانواده فشارهایی را جهت رسیدن به تعادل متحمل می­ شود. خانواده فضا و رفتارهای عاطفی ایجاد می­ کند و اعضای آن در خارج از موقعیت خانوادگی آن­ها را عیناً الگوبرداری می­ کنند (کارلسون، اسپری و لویس، ۱۹۹۷).
در نظریه بوئن این تفکر وجود دارد که رشد بهینه زمانی اتفاق می­افتد که اعضای خانواده از هم متمایز هستند، اضطراب پایین است و طرفین از لحاظ تماس هیجانی با خانواده­هایشان وضعیت خوبی دارند. از تأثیرات خانواده اصلی بر زندگی آینده فرد این است که دلبستگی هیجانی میان همسران صمیمی مشابه همان چیزی است که هر یک از آن­ها در خانواده­های پدری خود داشتند. افراد خانواده­های نامتمایز زمانی که خانواده­های جدیدی تشکیل دهند نیز به متمایز بودن ادامه خواهند داد. آن­هایی که اضطراب را با دوری و کناره­گیری کنترل کرده ­اند معمولاً در ازدواج­های خود نیز همان کار را انجام خواهند داد (نیکولز و شوارتز، ۱۹۹۱). از تأثیری که خانواده اصلی بر زندگی فرد می­گذارد در نظریه بوئن با عنوان فرایند بین نسلی نام برده می­ شود.
۲-۲-۲-۲-۹- نظریه بین نسلی بوئن
فرایند انتقال چندنسلی: این مفهوم انتقال نسل به نسل اضطراب را توصیف می­ کند. در هر نسل، فرزندی که بیشتر درگیر هم­جوشی خانواده است به سطح پایین­تر تمایز خویشتن (و اضطراب مزمن) حرکت می­ کند. در حالیکه فرزندی که کمتر درگیر است به سطح بالاتر تمایز (و اضطراب کمتر) حرکت می­ کند. هرچه اضطراب کمتری بر فرزندان متمرکز شود بیشتر احتمال دارد با تمایز بیشتری نسبت به والدینشان رشد کنند. بنابراین نظریه بوئن از گفتن اینکه گذشته بر حال تأثیر می­گذارد فراتر می رود این نظریه مسیرهایی را مشخص می­ کند که فرایندهای هیجانی از طریق آن­ها به نسل­های متمادی منتقل می­شوند (نیکولز و شوارتز، ۱۹۹۱). بوئن تصور می­کرد در بسیاری از خانواده­های مشکل­دار غالباً اعضای خانواده فاقد هویت مستقل و مجزا هستند و بسیاری از مشکلات خانوادگی بخاطر این روی می­ دهند که اعضای خانواده خود را از لحاظ روان­شناختی از خانواده پدری مجزا نساخته­اند (بارکر، ۱۹۸۱).
هرچه درجه عدم تفکیک یعنی فقدان مفهوم خویشتن یا برعکس، وجود یک هویت شخصی ضعیف یا نا­استوار بیشتر باشد امتزاج عاطفی بیشتری میان خویشتن با دیگران وجود خواهد داشت. افرادی که بیشترین امتزاج را بین افکار و احساساتشان دارند چون قادر به تفکیک افکار از احساسات نیستند در تفکیک خویش از سایرین نیز مشکل دارند و به سادگی در عواطف حاکم یا جاری خانواده حل می­شوند و ضعیف­ترین کارکرد را نیز دارند. هرچه امتزاج خانواده هسته­ای بیشتر باشد احتمال اضطراب و بی­ثباتی بیشتر خواهد بود و تمایل خانواده برای یافتن راه­حل از طریق جنگ و نزاع، فاصله­گیری، کارکرد مختل یا تضعیف­شده یکی از همسران یا احساس نگرانی کل خانواده راجع به یکی از فرزندان بیشتر خواهد شد. سه الگوی بیمارگون مختل در خانواده هسته­ای که محصول امتزاج شدید بین زوجین است عبارتند از: بیماری جسمی یا عاطفی در یکی از همسران، تعارض زناشویی آشکار، مزمن و حل­نشده­ای که در طی آن دوره­هایی از فاصله­گیری مفرط و صمیمیت عاطفی مفرط رخ می­دهند، آشفتگی روانی در یکی از فرزندان و فرافکنی مشکل به آن­ها. هرچه سطح امتزاج زوجین بیشتر باشد، احتمال وقوع این الگوها بیشتر خواهد بود (گلدنبرگ و گلدنبرگ، ۲۰۰۱).
اهدافی که در الگوی بوئن دنبال می­ شود شامل موارد زیر است.
۱) کاهش اضطراب خانوادگی، اجازه­دادن به اعضای خانواده تا توانایی خود را برای کارکرد مستقل بهبود بخشند و رفتارهای نشانگرانه مشکل را در خود کاهش دهند.
۲) سطح اساسی تمایزها را در هریک از اعضای خانواده افزایش دهند و هریک را قادر سازند که به موقعیت­های شدیداً عاطفی، موثرتر و کارآمدتر پاسخ دهند. کاهش نشانگان رفتاری و اضطراب می ­تواند با سرعت نسبتاً زیادی در درمان رخ بدهد. بهبود در سطح اساسی تمایزها یک فرایند دراز مدت است که سالیان سال طول می­کشد. به این ترتیب هدف اصلی کمک به یک یا چند عضو خانواده به منظور حرکت­کردن به سطح وسیع­تری از خود- تمایزی است (کارلسون، اسپری و لویس، ۱۹۹۷).
۲-۲- ۲-۳- ابعاد سلامت خانواده اصلی

 

دانلود متن کامل پایان نامه در سایت fumi.ir

 

۲-۲-۲-۳-۱- صمیمیت[۶۸]۱

 

صمیمیت واقعی فرایندی تعاملی است که از چندین مؤلفه مربوط به هم تشکیل شده است و هسته اصلی این فرایند شناخت، فهم و پذیرش فرد مقابل، همدلی با احساسات او و قدرشناسی از دیدگاه بی­همتای وی نسبت به جهان است (باگاروزی[۶۹]۲، ۲۰۰۱).
بعضی ویژگی­های روابط صمیمانه و در عین حال با معنا شامل موارد زیر هستند.
۱- هر یک از طرفین هویت مجزا و منحصر بفردش را حفظ می­ کند.
۲- با وجود اشتیاق به یکدیگر، هر یک می ­تواند بدون دیگری به رشد خود در زندگی ادامه دهد.
۳- طرفین به تلاش و مایه­گذاشتن از خود برای زنده نگه­داشتن رابطه علاقمندند.
۴- هر دو به یکدیگر متعهدند.
سطح استقلال و تمایز فردی در هریک از طرفین به اندازه­ای است که زندگی­شان با ملاقات یکدیگر آغاز نشده و درصورت جدایی نیز به پایان نخواهد رسد (حسینی، ۱۳۸۹).
مؤلفه­ های صمیمیت که نمی­توان بین آن­ها تمایز و تفکیکی قائل شد و با یکدیگر ارتباط دارند شامل موارد زیر می­ شود.
۱- صمیمیت عاطفی: صمیمیت عاطفی یعنی نیاز به برقراری ارتباط و سهیم­شدن با تمامی احساسات همسر، هم احساسات مثبت مانند شادکامی، شادی، سرخوشی، نشاط و برانگختگی و هم احساسات منفی مانند ناراحتی، ناکامی، ترس، خشم، گناه، شرم، خستگی، افسردگی و تنهایی.
نتیجه تصویری برای موضوع افسردگی
۲- صمیمیت روان­شناختی: صمیمیت روان­شناختی در حقیقت نیاز به ارتباط، مشارکت و تماس با یک انسان دیگر است. نیاز فرد به در میان­گذاشتن ترس­ها، دل­نگرانی­ها، شک و تردید، ناامنی­ها، مشکلات و تعارض­های درونی با همسر، هسته اصلی صمیمیت روان­شناختی را تشکیل می­دهد.
۳- صمیمیت عقلانی: در صمیمیت فرد عقاید، افکار و باورهای خود را با یکدیگر در میان بگذارند.
۴- صمیمیت جنسی: صمیمیت جنسی یعنی نیاز به برقراری ارتباط، در میان­گذاشتن و بیان افکار، احساسات، تمایلات و خیال­پردازی­های جنسی و شهوانی همسران. هدف از این نوع صمیمت برانگیختگی تمایلات جنسی است.
۵- صمیمیت جسمی: صمیمیت جسمی یعنی نیاز به تماس جسمی با همسر. نزدیکی جسمی بدین شکل را نباید با صمیمیت جنسی که هدفش برانگیختگی جنسی است اشتباه گرفت.
۶- صمیمیت معنوی: صمیمیت معنوی یعنی اینکه فرد افکار، احساسات، باورها و تجربه­های خود را در مورد مذهب، متافیزیک، قلمروهای معنوی، ارزش­ها و دیدگاه ­های اخلاقی، معنای وجود، زندگی پس از مرگ، رابطه با خدا یا یک قدرت برتر، رابطه با طبیعت و جایگاه فرد در جهان هستی را با فرد دیگر در میان بگذارد.
۷- صمیمیت زیبایی­شناختی: صمیمیت زیبایی­شناختی نیاز و تمایل به در میان­گذاشتن احساسات، افکار، ادراک، باورها و تجاربی است که فرد آن­ها را به دلیل زیبایی­شان دوست دارد و از نظر شخصی آن­ها احساساتی عمیق، شگفت­انگیز و الهام­آور دارند.
۸- صمیمیت اجتماعی و تفریحی: صمیمیت اجتماعی، تفریحی به معنای انجام فعالیت­ها و تجربه­های لذت­بخش مشترک با یکدیگر می­باشد.
 تصویر درباره جامعه شناسی و علوم اجتماعی
۹- صمیمیت زمانی: صمیمیت زمانی یعنی اینکه هر یک از زن و شوهر چقدر دوست دارند در فعالیت­های صمیمانه برای همسر خود وقت صرف کنند (باگاروزی، ۲۰۰۱).
۲-۲-۲-۳-۲- استقلال و خودمختاری[۷۰]۱
در برخی فرهنگ­ها پرورش روحیه استقلال­طلبی در یک بزرگسال اساساً مد نظر قرار نمی­گیرد. در عوض تأکید و ارزش روی همکاری با خانواده و حفظ دائمی فرهنگ وابستگی متقابل شکل می­گیرد. در برخی فرهنگ­ها حتی پس از اینکه فرزندان در بزرگسالی به سر می­برند والدین نقش عمده و مهمی بر زندگی ایشان دارند و چون احترام و سرپیچی­نکردن از خواسته­ های والدین برای فرزندانشان ارزش به حساب می ­آید استقلال فردی ایشان سد گردیده تبدیل به کودکانی بزرگسال­نما می­گردند. فرد خودمختار کسی است که انتخاب­هایش را عمدتاً براساس خواسته ­ها و قوانین خودش انجام می­دهد به جای آنکه در پی کسب تأیید والدین باشد. خودمختاری به معنی بی­احترامی به ارزش­های والدین و طغیان در مقابل هر آنچه ایشان بدان پایبندند نیست (حسینی، ۱۳۸۹).
ویژگی­های افراد خودمختار شامل این موارد می­ شود. افراد خودمختار بطور همزمان به آزادی و نیز مسئولیت بها می­ دهند و هرچه بتوانند برای ارتقاء خودشان انجام می­دهند. افراد خودمختار به جای اینکه پاسخ سوالات را در بیرون از خودشان پیدا کنند، برای یافتن پاسخ به درون خود مراجعه می­ کنند. در پی برآوردن انتظارات دیگران و لذت از تأیید دیگران نیستند. افراد خودمختار به احساس مسئولیت و تعهد مجهز شده ­اند (حسینی، ۱۳۸۹).

 

۲-۲-۳- حمایت اجتماعی

 

موضوعات مختلف سلامت روان فرد علاوه بر اینکه واقعیاتی زیست­شناختی و روان­شناختی دارند، دارای ابعاد و ماهیت اجتماعی نیز می­باشند. البته میزان تأثیری که عوامل اجتماعی می­توانند داشته باشند به میزان تاثیر موقعیت اجتماعی بر هر فرد و برداشتی که هر فرد از موقعیت دارد بستگی دارد (کوکرین[۷۱]۲، ۱۹۸۳). یکی از عوامل اجتماعی، حمایت اجتماعی است. حمایت اجتماعی یعنی این احساس که شخص مورد توجه دیگران است و دیگران برای او ارزش قائلند و اینکه به یک شبکه اجتماعی متعلق است (گاچل[۷۲]۱، بام[۷۳]۲ و کرانتس[۷۴]۳، ۱۹۹۷).

 

۲-۲-۳-۱- تعاریف مختلف از حمایت اجتماعی

 

۱) حمایت اجتماعی بعنوان ارتباط کلامی و غیر کلامی[۷۵]۴
حمایت اجتماعی بعنوان ارتباط کلامی و غیرکلامی بین دریافت­کننده و ارائه­دهنده تعریف شده که تردید درباره موقعیت، خود، دیگری یا ارتباط و کارکردهایی جهت افزایش ادراک کنترل شخصی در تجربه زندگی فردی شامل می­ شود. ترکیبات کلیدی این تعریف شامل ارتباطات، کاهش تردید و افزایش کنترل می­شوند. براساس این تعریف، حمایت اجتماعی هر نوع ارتباطی است که به افراد کمک کند تا احساس اطمینان بیشتر درباره یک موقعیت پیدا کنند و از این­رو احساس کنترل بیشتری در موقعیت بدست آورند. این تعریف تا حدی محدودیت دارد زیرا بیان می­دارد که ارتباط حمایتی باید تردید را کاهش دهد. درحالیکه ممکن است روابط دیگری که حمایت­کننده هستند بطور حتمی تردید درباره موضوعات سلامتی را کاهش ندهند. بعنوان مثال ممکن است فردی بعد از اطلاع به یک دوست درباره فوت والدینش، او را در آغوش بگیرد هرچند آن فرد شکلی از حمایت اجتماعی را ایجاد کرده­ است حتی اگر در آغوش­گرفتن، تردید و فقدان کنترلی که آن فرد مبتلا به فقدان احساس می­ کند را کاهش ندهد (ماتسون[۷۶]۵ و هال[۷۷]۶، ۲۰۱۱).
۲) حمایت اجتماعی بنابر تعریف موسسه ملی سرطان[۷۸]۷
«شبکه خانواده، دوستان، همسایگان و اعضای جامعه که در زمان نیاز، کمک روانی، فیزیکی و مالی را فراهم می­ کنند (www.cancer.gov/dictionary).»
این تعریف بر ترجیح نتایج فرایند حمایت اجتماعی و بر شبکه افراد خاصی که در دسترس هستند تا حمایت را ایجاد کنند تأکید دارد. همچنین این تعریف انواع یاوری را مشخص می­سازد که می ­تواند بوسیله شبکه فراهم شود شامل حمایت روانی (مانند گوش شنوا)، حمایت فیزیکی (مانند همراهی تا مطب پزشک) و کمک مالی (مانند وام کوتاه­مدت برای پرداخت هزینه درمان). یکی از امتیازات این تعریف، شناخت انواع چندگانه حمایت می­باشد که می ­تواند ارائه شود (ماتسون و هال، ۲۰۱۱).
۳) حمایت اجتماعی بعنوان فرایند تعامل[۷۹]۱
حمایت اجتماعی را بطور گسترده بعنوان فرایند تعامل در ارتباطات که مقابله، ارزش، وابستگی و کفایت را از طریق تبادل ادراک شده و واقعی منابع فیزیکی یا روانی بهبود می­بخشد، تعریف کرده است. این تعریف در مقایسه با دوتعریف دیگر این مزیت را دارد که به ارتباط بعنوان فرایند متقابل تأکید می­ کند.
۴) حمایت اجتماعی بعنوان حمایت واقعی[۸۰]۲
حمایت واقعی، حمایتی است که یک فرد بصورت گفتن، دریافت کردن و انجام دادن کاری از سوی دیگران دریافت می­ کند و فرد به شایستگی و کافی بودن حمایت دریافتی اذعان دارد (ماتسون و هال، ۲۰۱۱).

 

۲-۲-۳-۲- انواع حمایت اجتماعی

 

گاچل، بام و کرانتس (۱۹۹۷) در طبقه ­بندی حمایت اجتماعی به حمایت ارزشیابانه، اطلاعاتی، همراهی اجتماعی و ابزاری اشاره کرده ­اند.
اسکافر[۸۱]۳، کوین[۸۲]۴ و لازاروس[۸۳]۵، (۱۹۸۱) پنج نوع از حمایت اجتماعی را بیان کرده ­اند.
حمایت عاطفی[۸۴]۶: اولین نوع از حمایت اجتماعی، حمایت عاطفی است که با نیازهای عاطفی، احساسی فرد ارتباط پیدا می­ کند. ابراز مراقبت و نگرانی مانند «من بدون تو احساس بدی دارم» یا «من فقط می­خواهم که تو بدانی چقدر برای من مهم هستی». ابراز حمایت عاطفی تلاشی برای حل یک مشکل بطور مستقیم نیست اما انجام کاری را در بر می گیرد تا خُلق فرد بهتر شود.
حمایت ارزشی[۸۵]۱: نوع دوم حمایت اجتماعی، حمایت ارزشی است که مبنی بر این است که به فرد کمک شود تا به توانایی خودش برای کنترل یک مشکل یا انجام یک وظیفه مورد نظر اعتقاد پیدا کند. این نوع از حمایت به تشویق افراد به انجام کارهای مورد نیاز می ­پردازد و افراد را متقاعد می­ کند که توان روبه­روشدن با مشکلات سخت را دارند.
حمایت شبکه[۸۶]۲: حمایت شبکه­ ای بر عواطف یا مفهوم خود تمرکز ندارد، اما در عوض به روابطی اشاره دارد که باعث می­ شود تکیه­گاه فرد به یک شبکه را به او یادآوری کند و اینکه در شرایط پیش­آمده تنها نیست. به فرد یادآوری شود که دوستان زیادی دارد که به او در زمینه مشکل پیش­آمده کمک کنند.
حمایت اطلاعاتی[۸۷]۳: روابطی است که اطلاعات مورد نیاز و مفید را فراهم می­ کند. هنگام روبروشدن با یک وضعیت چالش­برانگیز، اغلب اطلاعاتی به منظور تصمیم ­گیری نیاز است. یک فردی که مبتلا به مشکلات سلامتی یا یک بیماری تشخیص داده می­ شود، اغلب به اطلاعاتی درباره شرایط و گزینه­ های درمانی نیاز دارد و می ­تواند توسط افرادی که اطلاعات مفید را فراهم می­ کنند، حمایت شود.
حمایت ملموس[۸۸]۴: پنجمین نوع حمایت، حمایت ملموس است که هر نوع کمک فیزیکی که توسط دیگران فراهم شود را در بر می­گیرد. این نوع از حمایت درجاتی از دادن غذا به فرد بیمار تا رساندن او به دکتر را شامل می­ شود. بهترین نوع حمایت، حمایتی است که فرد در شرایطی که برایش اتفاق افتاده است به آن حمایت نیاز دارد (اسکافر، کوین و لازاروس، ۱۹۸۱).

 

۲-۲-۳-۳- کارکردهای حمایت اجتماعی

 

نتایج حمایت اجتماعی عبارتند از:
سازگاری روانی، تاثیر بر بهبودی، مقابله بهتر با وقایع دردناک، استقامت در مقابل بیماری، بهبودی از بیماری، کاهش مرگ (ماتسون و هال، ۲۰۱۱).

برچسب ها :

ناموجود